- March 2020 (1)
- February 2020 (3)
- November 2019 (1)
- June 2019 (1)
- October 2017 (1)
- September 2015 (2)
- August 2015 (2)
- November 2014 (2)
- October 2014 (1)
- August 2014 (1)
- May 2014 (2)
- June 2013 (4)
- May 2013 (2)
- April 2013 (2)
- February 2013 (3)
- January 2013 (1)
- November 2012 (1)
- August 2012 (1)
- June 2012 (35)
- May 2012 (23)
- April 2012 (11)
- March 2012 (12)
- February 2012 (15)
- January 2012 (21)
- December 2011 (19)
- November 2011 (18)
- October 2011 (9)
- September 2011 (7)
- August 2011 (9)
- July 2011 (36)
- June 2011 (18)
- May 2011 (22)
- April 2011 (20)
- February 2011 (26)
- January 2011 (28)
- December 2010 (10)
- November 2010 (10)
- October 2010 (12)
- September 2010 (12)
- August 2010 (9)
نه غذایِ آماده ای که سوراخِ گشنگی را پترس باشی
محصولِ مزرعه ی باورم هم نیستی که فصلِ دِرو
داسم بر کمرِ ورزیده ات نرم شود و مجروح
لقمه نیستی که در خورم باشی و یا گیر کنی بر ولعِ تنهایی اَم
نه دانه ای، نه آب
نه ذره ای به نئشگیِ خاطرم، سراب
این همه نیستی و نیست ها تو اَند - چه طور از نیست ها مثالت زنم
همین را بگویم که
آذوغه ای
به بی ابتدایِ فصلِ پنجمَم
دیگر مرگ نه بر اَربابان! بردگان را بیشتر هم باید چوبِ فلک
صد ها ضربه ام که خورند حاشا نمی کنند غفلت
آزاد نمی شود فکرم
تنها لَختی کافی ، ایستادم و فکر دیدم پیچیده به پایم خموده بود در حلقه ی فکرم آن دم که آزاد می اندیشیدم
ناخن می جوید ــَ م، یا من می جویدم ناخن. آن همه زخم ها که می سوزید مرا
نهان می کرد بردگی اش را آزادی به بردگیِ من به آزادی و بود این زنجیره ی آزادی بر بسته ی زنجیری …
دیدی چه حالِمان دادند، تَفت خوریدم، دادند رهاییِ بی واسطه، معاف از مالیاتِ سپرده
معاف از هر چه قفل و بند و ریشه -
ریشت را گِرو گذاشتی صبح ها برای آینه که شب در با پا باز می کنی
سر و کول خموده بر نانِ آزادی
نان دیدی حالا گندم شده پیچیده پایم خموده بر رسته ی خراباتیان، تُف می خورد از آینه
آزاد بود که جز دیوارِ روبه رو جایی نمی چسبید، آینه.
همه ی ریش هایت را ببین چاهِ فاضلاب برده است گِرو…
بردگانِ بی جیره ی آزادی بودیم - شیره مان می مکید و حال می آمد، ریشه می دواند
برده ی بردگیِ ما بود آزادی، ما است آزادی
آزادی
دی
لَختی کافی بود، دی اگر امروز نیست. حواست که هست، در پنج گانه ی سلامت، هستی که تو
لَختی بیاست و ساق پایت بین چیست که می خاراند
با هم به روزها می رویم
بی آنکه ویرگولی بر ایست گاهِ شب نگهِ مان دارد
به روزهایی با زمان های مکانیکی
نوسان هایِ متناوب
دیگر رنج نمی کشیم
اعداد برخلافِ کلمات، همانگونه که هستند خلق می شوند
و برخلافِ آدم ها همانگونه می نِمایانند که هستند
دیگر هرگاه خواستی که باشی، فقط ساعت را کوک کن
برایِ دو سومِ روز انرژی خواهیم داشت
سوختِ مان: هوا، آب، غذا و البته اندیشه است که در انقباضِ مغز خون را جریان می دهد
و شب ها به مرخصیِ هشت ساعته می رویم،
با حقوقی که از چرخ دنده ها به تاراج می بریم، چرخیدن می آموزیم
و مفهومی را پیچیده در چرخ می خریم
اندیشه ها جز موج های الکتریکی نیستند که طبیعت را می شکافند
و طبیعت جز مجموعه ای از اَهرم ها، نیرو ها و اعدادِ هندسی،
دستگاهِ استعاره ی شاعری نیست که باران را بی هویت می کند و آسمان را به غم می کِشد
اتم هایی را که جز تعلیق، احساسی ندارند
می توانیم مکانیک هایِ ماهری باشیم!
با هم به روزها می رویم
و تا شب به تجزیه ی نور می پردازیم
چرا که نور سببِ تاریکی است، نه روان پریشی های هورمونی
و سرما، خلاءِ گرمی است، نه فقدانِ بوسه اش
بیا طبیعت را لخت کنیم
دیوار می تواند سخت باشد، مثلِ خودش
و تنهایی تلخ
نه به مزه ی بادام های تصادفی
که چون
تنهایی ســـت
تلــــــــــــــــــــــــــــخ
یک نوشته از جایی می آید که زمان در آن بی آنکه بیاستند،می نشیند و استراحت می کند
که آدم ها بی شکل می شوند بی آنکه بازتابی آینه را چرک کند
و احساسی که ذهنیتِ واژه را می دَرَد، جایی چرک تر از این جاست غده اش
که ترشح می کند، بی توازن
آنجا منزلِ هیچ هاست و اینجا اتاقِشان
از آن خانه به این اتاق دری نیست،
غریزی است پیدا کردنِ راه
یک نوشته را غریزه ی شعوری، بو می کشد
بی آنکه مزه ی ناخوشِ تردیدی قریحه اش را تلخ کند و
زبان آنجا، بی حسِ چِشایی، لبِ اندیشه را می مِکد
تا آخرین عددِ طبیعی از آغازِ شاعری تمـــــــــــــام شده
میدانِ مین است سطحِ آرامِ این رعشه ها بر جانم.
هیچ معلوم نیست گامِ مشکوکی را تا یقین چند فاصله است، که این خود تخمینی واهی است.
در هر انفجار، از هر گام تنها صدایی باز می ماند و ذراتِ شکافته همچنان، مشکوک، می پراکنند.
هیچ معلوم نیست اگر لرزشِ اجتناب ناپذیرِ پا بسوزاندت،
اگر بگذری از این میدان بی هیچ حادثه،
به اتفاق رسیده باشی.
هیچ معلوم نیست باز هم در کمینت نباشند.
نباشند مین هایِ بی نفصیر زیر پایم.
این کینه نیست. نبرد نیست. تداخل سرزمین هاست
هیچ فکر کرده ای چقدر می توانی ترسناک باشی وقتی به لمسِ پایِ تو اهالی آرامِ سرزمینی به انفجار می رسند؟
بد آفتی است. هر طور هم که باشی به خودت شک می کنی. هر طور هم که باشی هوس انگیزی، شک تو را می کند. به بایگانی ذهنیاتت سر می زنی و چشمت را روی نشانی ها ی زمان و مکان می بندی. با هر زاویه ای هم تلاش کنی، آخرش نگاهت زیر جاذبه ی روزهایی که از آن ها تنها اعدادِ بی مفهومی مانده اند گیر می کند. ورقی بیرون می کشی، شروع به خواندن که می کنی در هر واژه انگار سرودِ مراسمِ تدفین اَت است که زمزمه می شود. گاهی احتمالا برایِ نشنیدن اَش، با صدای بلند می خوانی… اینها چیست؟ اینها را دیگر کدام نابغه ی ابلهی نوشته؟ چه کسی؟ مهم نیست. چطور می توانستم گاهی چندها پاراگراف بنویسم. عجب لحنِ ساده ای دارد. عجب ترکیب های اضافیِ مناسبی. چه توصیفِ هوشمندانه ای. ببین! باید اینجور بنویسی باید مفهوم بنویسی. لعنتی! یادت نیست؟ یادت نیست آن زمان که همین ها، همین مفاهیمِ مفهوم را می نوشتی چقدر تردید می کردی که چرا اینقدر پیچش دادم. چرا نمی فهمم چه کوفتی نوشته ام. حالا برای من چهره خم می کنی که به به و چه چه، چه روانِ روانی داشتم
اصلا می دانی من دارم چیزی را از تو پنهان می کنم. تازگی ها بیشترِ نوشتن هایم از روی عادت است و از روی عادت است که دنبالِ واژه می گردم که از خود لحنی می زایم تا با آن احساسِ نزدیکی کنم. آیا این پایانِ انرژی مفید یک دستگاهِ جمله سازی است؟ مرگ بر تمامِ اصول و ضوابطِ کار! فهمیده ام که هیچ چیز جز یک هیچِ فرامعنا، زندگیِ من نیست. هیچ چیز نمی تواند زندگی آدم باشد. زندگی آدم هیچ نیست. نوشتن هم دیگر زندگی من نیست. نوشتن کارِ من است. چیزی شبیه به غمِ نان. آدم ها حاضرند سی ها سال به ساعتِ صبح فحش بدهند که یاد می آوَرَد هر روز، روزی مثل دیروز آمده است. آدم ها حاضرند سی ها سال بیزار از روزمرگی، روزمُردگی کنند تا مثلِ من و تو شب را با روز در نیامیزند.. تا صبح را به ساعتِ ظهر بر نرمیِ سختِ تخت فرو نروند و سرگرمِ مرگِ علنی نشوند. آری آدم ها کار می کنند. زندگیِ شان می شود کار. تا یک دم را به مانندِ ذهنِ مشکوکِ ما نفس نکشند. و من دیگر نمی نویسم که زندگی کنم. می نویسم برایِ نجات. برایِ کار. برایِ اینکه من ساعتِ زنگدارِ صبحگاهی ندارم
تو هم دیگر بس کن. اینقدر شک به هپروطِ باورم نران. تازگی ها مریض شده ام. بله واژه ی بی معنی و خنده آوری است. حتی بیشتر از اینها هم. وسواس گرفته ام. هنوز دو روز نگذشته که چیزی ننوشته ام بی اختیار می گویم مدت هاست ساکتم، دیگر کارم تمام است. سرِ تمامِ کاغذ های خالی داد می زنم. مدت هایِ من یعنی دو روز، گاهی نیمی از نیمِ روز. تمامِ کارِ من یعنی همین. همین که روز بگذرد و چیزی نوشته باشم. بدتر از آن اینکه وقتی چیزی عادت می شود دیگر انگار هر چه هم بشود، نمی شود
تو حق داری که سرزنشم می کنی. که لحنِ گذشته را به رخم می کشی. اما خوب من که می دانم گذشته هم با من مثل امروز بودی - کدام را باور کنم؟
دلتنگیِ تو برای روزهایِ مرده ام یا تردیدی که به من می گوید این روزها هم مرده اند؟
با من دعوا نکن
میروی نگاهت را روی بایگانی می چرخانی
داد نزن
دست بر نوشته هایم اینجور نکش
اگر مرا با لحنم وصف میکنی
مانیفستِ کنونی اَم به این ترتیب است
من با اعتقاداتِ پخش و پلا یَ م تعریف می شوم
بی اعتقاد تر از لحظه ای که لذت از خماری می بری
از اینجا به بعد ناپایداری در این لحن
یعنی که من حرفِ خودم را می فهمم
در هم و با هم می شوی میکنی مرا در خود فرو
تیغ و رگ خونِ من میشوی بُرون چهره بی رنگ می کنی در هم و با هم آینه می شکنی بر من می شوی هزار تکه ام، هزار تکه ام که نباشم حتی یکی از آن هزارِ ریختم را مردشورش بُرده! ای وای ریختم ریخت ریختم شد پخش شدم نقشِ بر آینه
حالا مرا بزن به دیوار خودت را ببین
مستراح برو خودت را ببین
بر انعکاسِ شیشه رایانه خودت را ببین
در شکمِ جیوه ی بیوه ی همسایه خودت را ببین
مرا در تمام آینه ها بزن به پشت و روی دیوار
نوازشِ خاردارِ صبح که ساعت است انگار
بزن سرِ درِ اتاقِ انتظار به لای تقویم در اول بهار خودت را ببین ببین شدی خمار
بیاویزم به دیوار و دار
بزن با شیشه ی ادکلُان
تکه می شوم بیا ببین شکست شدی هزار
ببین
ببین
به دیگری
خودت را ببین
خودت را ببین
خودت را ببین به دیگری
دچار
ما را به رنگینه ی خوابِ خود درآمیخته اند، آویخته اند از دارِ میمِ غم
گردنانِمان خراشیده و می سوزد تا بیخِ پوسته ی جغرافیایِ انسانی که به تازگی مرزهایش دریده اند و دزدیده اند نارگیل های تک جزیره ی گرم سیری اَش را، جنونِ عاطفی، جنون…. جنو…ن نون نون …ن، که شیره ی مایع احساسی در آن صفر مطلق را هم غُل می زد
خراباتیان خس خس می کنند
می خزند
در زیرِ میزِ اتاقی که روزی صبح بیدار شد و
مسخ
یافته شد
از در بیرون شد و
مسخ
یافته شد
مارا به گور خالی شیپورِ ناله کردند کفاره ی عمری که فِلانی که بمانی در گوشه ی کنجِ اتاقِ شکنجه ی یادها دود کرد بَرِ منقلِ بیداد داد
غبار آلود
آری ماییم همانها که هستند هم ما آمیخته به گِل زاری که روییدند از آن لاله های خونین
هاله هایِ روحانی
توی سرت پچ پچ می کنی، انگشت را نشانه اش می روی که باز آری
باز پیدایش شده
شده ای کالبد دل لرزه ای به بُعد 9/9 ریشتر - باز هم اعدادِ سرگیجه زا
89 را به 90 ،تنها، با یک صفر کشاندی و آن هشت بودی که پاک شدی و 9 که می مانم
تا دو صفرِ صد سرِ سرگردانِ دیگر
تنهایی ام به توانِ دو
یکشنبه را یادت هست؟ قرار بود بمیرم؟
امروز دوشنبه است
باید 365 را در 10 ضرب دهم و به تعداد روزهایش با 9ـــِ گره خورده ای زندگی کنم که چسبیده به هشت،
کِشان کِشان آمد و کُشان کُشان دهه ای را همراهِ 9 یکانِ نودم می کند
راستی که من با تو،
تو با خودت چه فکر کردی؟
تاریخ انقضای یادی که از من در فریزرِ خاطرت به بند کشیدی،
90 واحد قبل از تولیدش بود
تا گند برم نداشته، زودتر
بدرود
داستان می خواهی از من؟ من که داستانم دَستانی دارد تا شکستگیِ آرنج گِل آلوده به اعماقِ گِل زارِ غلیظی که چون باتلاق واژه هایش را می مکد و چون هسته ی هلویی هستِ هسته ی شیره ی وجودی اش را تُف می کند به ریختِ اول شخصِ مفردِ داستان. بی هست می کند از هسته ای که مخفیگاهِ بادام های تلخ است. /تلخِ خوشی / در لفافه ی پوستی که تظاهر به نرمی می کند و زبر می خاراند خود را
تو از من داستان می خواهی؟ من از تو نگاه، نگاه کن گِل چسبیده به دَستانِ داستانم چه طور خشکش زده. این تو نیستی که حالتِ کثافتش خطوط صورتت را در هم می کند و بر همهمه ی باورت نعره ی سکوت می کِشد؟! می کُشم با هفت خط شورِ دل سردِ رسیدن به هشتِ عمیقِ صفحه ای را که در هوایِ فضای میانش عکسی از من است و میانِ من و تو هیچ نخواهد افتاد. اینبار از دَستانِ داستانِ گِل آلودِ من بارانِ سُربی می بارد. تو دست به دستش نمی مالانی کف، که می کُشد خود را پیش از تو در شش خط
:
1. من سلولی بودم، کچل و برهنه از بازدمِ حیاطـــــــــــــــــــت. قرار بر قرارش نبود از دمِ سیگارِ انسانیت
2. در آستانه ی دستگیره ی در هرچه می کشیدمش باز نمی شدم
3. به دود دادم دودمانِ توتونِ بودی را به نابودی که بود معنای زندگی در غشای تخمکی که تردید ورزید
4. حال می بینی حالم را چون هیولایی است که آرام خزیده به خوابش بر آن خاکسترهای سرد
5. چشم به رحم می آید ار خُرناسم من داسم که گردن زدم رگ های زاده ی انسانی را
6. در خطِ ششم، ماندم بی هیچ از چیزی که دیو خردسالِ باورم باورش نبود، یک فرمول انسانی
7. و آن در خط هفتم پس از رسیدنم جا مانده
دخترم را گاهی نیازِ آرامش به لرزه می افکند
در این زمان های کُند، بلند با او حرف می زنم
چرا باید این ناآرامی را در تشویشِ نگاهش تماشاگر باشم؟
تنها تماشاگر….
دخترم را تحمل نیست
خسته گی است
او روزها را درد کشیده است و درد را به روزهایِ تیره سوگند خورانده
که ای بردگانِ حقیقیِ اندیشه! اگر آرامشم را باز پس ندهید
از ارتعاشِ لرزشِ این استخوانها -عصیانِ من تولد خواهد یافت
عصیانی نابخشودنی
دیگر پوستی نمانده که بیاندازمش. حس می کنم این لایه ی آخر است و پس از آن ناگهان تاریکیِ چرک آلودی به بیرون سر ریز می کند. احساسِ احمقانه ایست. لایه آخر هیچ گاه برهنه ام نمی کند. با این حال شاید دیگر حوصله ای پوست انداری ندارم. تو که تمامِ درد را شاهد بودی بگو من چقدر کشیدم و اینها گفتند نقاشی های ناشیانه … وقتی علتِ درد را از حضورت دور می کنند، گیچ می شوی. هنوز درد داری و کسانی هستند که ادعا می کنند غده ی سرطانی را از نطفه ی خاطرت خارج کرده اند. احمق ترینِ باورها در دایره ی چشمِ شما چرخ می خورند. تنهایی من ساطع شده است، ای جنبندگانِ محتاط فرار کنید
جانِ من چیزی نگو. فرا رسید آن کابوس که دیگر خیالی نمی شنود حرف های تورا. به دورترینِ آدم ها می نویسم: من از نزدیکترینِ دست ها فراری گشته ام، از پست ترین صدایی که باور ندارد در من. از خانه ای که گورستانِ خاطرم شد. به دورترینِ آدم های ناشناس ، به آنها که خودخواهانه زندگی ام را قربانیِ تصوراتِ وهم آلودِ خود می کنند، در حالی که دم از احساس می زنند با من. لعنت به آن احساسی که به من دارید! لعنت به این زجری که می برم از شما. لعنت به روانِ پاکتان. لعنت…. کورکورانه می نویسم به آدم های کور شده از روشنی یک خوابِ غلیظ. چون موجودی حماقت خورده می نویسم… تو هم اگر این تنهایی را، شبها به مانند تیغی سرد در امتدادِ بدنت می کشیدی، این “نه” ها را صد باره می شنیدی… چون من زبان نفهم می شدی
لعنت به روانِ پاکتان که
دیوانه ای را در حسرتِ مرگی شبانه مُردانیدید
دختر از خوابِ بیست و پنج ساعته که بر می خیزید، هوا تاریک بود. قرص ها تن اش را ترک کرده و خواب های آشفته در امتدادِ بدنش بی پایان مانده بودند. در تختِ یکنفره چون کرمی که برای یافتنِ زندگی به زیر خاک می رود، در تاریکیِ پتو خزیده بود. دیگر اندیشه ای نداشت تا جای خالی آغوشی را که تشویش را می فهمید، پُر کند و می ترسید اگر بیش از این ها چرخ دنده های فکرش را به کار گیرد ناگهان بفهمد دیگر هیچ هم ندارد. خنده دار می نمود. زمانی که او از خوابِ پریشِ خود بیرون پریده بود صدای خُرپُفِ سربازانی که اسیرش کرده بودند به گوش می رسید… حقیقتی که اَدای مرگ را در می آورد در خوابِ شیرینِ این شغال ها خوابیده بود. دیوارهای تیمارستان آنقدر تنگ نبودند که خفه اش کنند. با این حال او ساکن اینجا بود و انتظار مرگ در اینجا با انتظار رسیدنِ وقتِ ناهار که روی یکبار می آمد و انگار صدسالی یکبار بود، برابری می کرد. با این تفاوت که این انتظار بعد از آمدنِ مرگ هم ادامه داشت. به پنجره ای که برهنگی اش را حصاری سرد می پوشاند روزها خیرگی می کرد و در حالی که شیونِ برآمده از حلقِ یک بیمارِ مغزی را می شنید به خود اطمینان می داد: که ای مرگ! من از جنس این ها نیستم، می توانی بی تردید تنهایی ات را به دورم چون کفنی گرم بپیچانی!…… آخر ما هر دو از تراکمِ خطوط بی مرز این زندان به آسمان های سیاه راهِ خروجی می یابیم… آن زمان “هیچ” در تسخیر اندیشه مان دردواژه های ناب می زاید
در این تیمارستان که پمادهای ساخته ی دستِ بشری روانمان را پریش از حادثه ی صعب العلاج بودن می کند- روزی همه شان را گیر افتاده در چسبندگیِ گُه موجودشان که همان حقیقتِ درمانِ شخصیتِ ماست، در می یابیم… که از تشنج های بی وقفه ی یک کابوس در خوابِ سحرگاهی شان می نالند. و دیگر دیووانه ای نیست که از روی رحم به حالشان شتاب کند.
خواب های بیست و پنج ساعته برای ما، قرص هایِ مهربان برای ما، سیگارهای بی خاکستر برای ما… بخواب دخترِ آرامِ من
تو با من از بلند شدن حرف می زنی؟ چراغ را روشن می کنی تا از خوابِ بیست و پنج ساعته نجاتم دهی؟ تو از کمک حرف می زنی؟ از آن سوی مرزهایِ زندگی؟ اصلا می دانی آنجا کجاست؟ که دعوتم می کنی به سوی حیاتش؟ تو از رنجِ فهمیدنِ ساعت ها به گوشه ی زِبرِ تخت چه می دانی؟ تو از فقدانِ احساسِ گشنگی و تشنگی چه می فهمی که به خوردنِ خوراک میخواهی سرگرمم کنی؟ نداشتنِ زندگی در ساعتِ روزانه مرا سیر کرده است. نبودنِ یک خیال برای باور چگونگیِ بودنم به من فراموشی خورانده است. تو از حرکت می گویی، در حالی که من اینجا تنها لغزشِ آبِ روی گونه را به نامِ نوعی تحرک شناخته ام. منتظر باش! روزی می آیی دست روی سرم می کشی و باز از بیداری حرف می زنی. منتظر باش که پوستم زیر حرارتِ دست هایت به سادگی بخار شود و تو ناگهان از وحشتِ رودررویی با استخوانهایم فرار کنی. غذایِ من خون است! خونی که از ضعف هایِ خاطرم می چکد. نگاه کن انگشتانم را، همه را زخم خورده است. همه را خون دلمه شده در آغوش کشیده است. تو با من چطور جرات می کنی از سلامتِ انسانی حرف بزنی؟ به یاد داری که رهایم کردی در آن تیمارستانِ وحشت که اهالی اش از دردِ اندیشه به خود می پیچیدند؟ تو، تو که تنها برای پیچشِ روده هایت قرص میخوری از تمنایِ من برای دوبرابر شدنِ جیره ی شبانه ام چه می فهمی؟
نه! بلند نمی شوم. به سوی کدام زندگی؟ آن که سالها ساختمش و حالا از برای مزه ی تلخش که به کامم خوش می نشست، سم پاشی اش کردی؟ بس است دیگر! چشمانت را باز کن. ببین کجای این خانه اثری از من باقی مانده؟ همیشه در آسایش تو، موجودی بیگانه از خود دارد در این اتاق جان می کند. اگر می توانی بلندم کن. مرا به بلندای جایی ببر که بتوانم وحشیانه به حرف هایت بخندم - حرف هایِ تو که ناگهان خوابِ تاریکم را با بیداریِ بی مفهومی گلاویز می کند. من در نیمه ی راهِ خزیدنم- پیش از تمامیِ جاده- تمام شدم. کدام اندامم را تشویق به پیشروی می کنی؟ ای که صاحبِ زندگی هستی، روزهای داشته ات را به رخِ تاریکیِ اتاقم نکش. تو از گره خوردنِ ثانیه شمار به دور گلویم چه می فهمی. از گرفتگی رگ های ورم کرده ام که کندی حرکتِ خون در آنها زمان را به صفر نسبی میل می دهد. هرگاه از فریادِ درون حمامی حرف زدی، که ناله سر می دهد…خود را گم کرده است… هرگاه از سوزش زخمِ بستر تعریفی داشتی، هرگاه که اصلا صدایم را شنیدی- پس از تاریکیِ روانم را دیدی… نه! هرگز میانِ ما چنین رابطه ای اتفاق نمی افتد. نگاه کن چطور با حقارت در برابرت دست درازی می کنم. برای ربودنِ جیره ی شبانه ام توبیخ می شوم… قرصم را بده! از تو غذا نمی خواهم. نخواه که در نگاهت سر بلند کنم. در چشمانِ من هیچ می بینی. اگر ناله کنم خانه می سوزد! می شنوی؟ این لحنِ بیمارِ من است که قواعد واژه را در خواب های آشفته جا گذاشته
کلماتِ درونِ کاغذ پشیمان شدند از اثباتِ من
چگونه است که تو از ساختِ من عصیان نمی کنی؟
چرا برای کلاغ ها نمی نویسی که سیاهی شان دیگر رنگی ندارد
که دنیا تغییر کرده است
شاید جرات کنند و بر شانه های مترسکی بشینند که در رکود دنیا همچنان استوار مانده
چرا نمی گویی قار قارِ صبحگاهی شان در گوشی خوابانده نمی شود
چرا هنوز فکر می کنند تحدیدی برای مزارع خیال بشری هستند
بنویس که شما دیگر هیچ هم نیستید
و هیچ شما را هستی نبخشیده است
پنجره ی اتاق من حوصله تان را ندارد
چشمی از شما نمی ترسد - نگاهی که آرزوی مرگ می کند
دیگر از این تیرگی ها، از ارتعاشِ بال های بی قرارِ سیاه
به خود نمی لرزد
دنیا تغییر کرده است
تمامِ زمانی که خیال می کردید با تیزی نوک هایتان پیکر مترسک را آزرده اید،
ما هر دو به شما می خندیدیم
برای کلاغ های سیاه می نویسم
دیشب که مترسک از تنهایی پیر شد
شما بودید که مُردید
استفاده کن از حضورِ درگیر با شادی ات
آن لحظه که بی علت خنده می کنی
استفاده کن از لب هایِ ناآرامت، استفاده ای سو
برایِ فهمیدنِ حال، اکنون را دچار حادثه کن
من برایِ یخ زدنِ دوباره هنوز آماده نیستم
هنوز حالِ این شادیِ ناگهانی را نفهمیده ام، می خواهم خنده کنم با هر اشکی که سُر می خورد
می نوشم دردِ خود را - استفاده می کنم از تمامِ این ها
از کبودیِ یک زخم، تیری که می کشد حافظه ام، از تختِ خوابِ بی مصرف
از همه ی آنها که به درد کاری نمی خورند استفاده کن
و این خوشیِ مصنوعی را قاب کن. به دیوار بچسبان . در سبدِ میوه ها بگذار
لایِ سکوتِ پنجره دفن کن و خنده را بی انتها - بی آگاهی ادامه بده
تا نهایتِ ظرفیت، خودت را استفاده کن
چون من که در مصرفِ خود مرتکبِ اتلاف شده ام…
دیکر نیرویم رو به تمامی است
از من استفاده کن
من دست از سرِ خود برداشته ام
تو با من از کدام تکه حرف می زنی؟
به کدام امید سئوالم می پرسی
که باز منحنیِ ناقصی رویِ لب هایم بشیند
و از خنده ام شاد شوی؟
نه، دیگر کاری به این چیزها ندارم
افکارِ پوچی که دنبالشان می گردی هنوز شب ها
کنارم می خوابند
و روز با صدایِ ناله ی خود، اگر که خوابیده باشم
بیدارم می کنند
تو از بی خوابی و خستگیِ چشم هایی سر خورده
چه می دانی
از کسی که پوچی را سر می کشد
در هر جرعه ی حمام
در هر تولدِ واژه
و گودیِ چشم هایِ نگرانِ تو که مرا
در خود دفن می کنند
پس از تاریکی خواهی فهمید که نور
چطور چروکیدگیِ پوستِ اندیشه ات را
بر جسته نشان می دهد
زمانی فرا می رسد که شاید بفهمی
آن دردِ موهوم که به جُرمِ همبستری اش با من
دوایش دادی - تیمار نخواهد شد
در امتدادِ نگاهِ دوخته بر کفِ هیچم
جوابی نیست
گناهی نیست
اندکی وا مانده اَم
بی جواب مانده ای از من؟ سخت است؟
من روزهاست که به بهانه ی تکه ای جواب
سئوال می پرسم - پاسخم اما در خوابم ندیده ام
ای وسوسه ی نابِ تباهی
که بر پوستم این چنین خزیده ای
از لغزشِ تو من فریاد داده ام سر
که کنترل هست در دست و
من خود از دست رفته ام
خوابم که بُردی از شب - این کابوس دیگر چیست که در تیرگیِ چشمِ هایِ بازَت می بینم. ای من! حالِ تو چیست؟ ما را جسم و روان نیست گشت در گردشِ بدهستیِ یکصد روز ِ … حساب کرده ام، یکصد روز است ما آسمان ندیده ایم. جز نرمیِ رو به زوالِ این بستر از رقصِ تیغه ی بادی زخم نخورده ایم. حساب کرده ام، یکصد و چند نیمه شب است که پس از تاریکی هم تاریکی دیده ایم. و شاید اصلا که بیدار نگشته ایم، با چشمانی خسته زِ بی خوابی و زمانی که در گردشِ روز و شبِمان زنده زنده خوابِ خاکِ سردِ گور خورده است. پیش از این سرما - از بلندیِ شب ها - حدس زنده بودم که باید زمستان باشد. می دانی، زمستان بی تنِ گرمی که بپوشاند خون مُردگیِ اندیشه ام را، به یخ بندانی می ماند که با وجودِ حضورش به پایِ دفن شدگی در عمقِ لایه های یخ زده - مبنایِ وجود را وا می دهد… اینجاست که از کیسه ی هر احساسی هوایِ مایع می چکد. حتما گمان می بری ما در خود چه دور گشته ایم از وادیِ انسانیت. ای من، این از سرمایِ زمستان است که آغوشِمان دیگر گرمیِ خاطرمان را حفظ نمی کند. حساب کرده ام، یکصد سالِ زمستانی است که بی یار مانده ایم، که احساس باخته ایم، که هر جنبنده ای را التماسِ لانه ای بود رنجانده ایم از صاحب باورِ بی اعتقادِ اندیشه مان… نیاز به دشت و صحرایی دارم که در آن جفتک پرانی کنم و محاسباتم را به جواب برسانم. تو که حرف نمی زنی با من. مُدام فرمان به سکوتم می دهی. این فریاد دیگر چیست که در خفگیِ هنجره ی بی قرارت به دیوارِ وجودم سخت می کوبد. ای من، حالِ تو چیست؟ تو از من که زخم ها بر بَرَت زده ام یادی داری؟ یا که در اندیشه ی آنان با زمستانم گرم گشته ای؟ دیشب برف می آمد. سَرسَری حساب کردم یکصد دانه ی خیس از من گذشتند و سقوط کردند. به زیر پایم اما دریایی روان بود. غم آرام چشمم را دردید. یکصد واحدِ زمانی است که من مشغول به جمع آوریِ داده ها بوده ام ، همه در مبنایِ یک داده ، آن همه درد که بر حالم گذشت بیش از این یکصد شمارِ خالی جا تنگ کرده است. تو کجا بودی آن زمان که می شمردم همه را در خیالِ اندکِ یکصد ضربه - یکصد خون - یکصد پوچیِ پُر واژه… یکصد منِ آواره… ای من! در جمعیتِ یکصدتاییِ خود کجا گُمم کردی که حقیقت آنجا چراغش سوخته بود؟ چقدر تکثیر شده ای، من هنوز همان یکصد تا را شمردن بلدم. تو اما به توانِ بیشتر از من رفته ای. از بینهایتِ فرضیِ یکصدتایی ام رد شده ای… حالا حسابم کن، بگو چند پا از عمقِ یکصد پاییِ باورم فاصله دارم؟
پشتِ تمام کارهایم چیزی نهفته دارم
پشت تمام باورهای مریض
و مریضیِ باورها
آن چیز همین حالا با تمام وجود
از منافذِ زندگی ام تغذیه می کند
و من در این منافذ چه دارم
چیزهای بزرگی که هیچ خوانده ام
پشتِ تمام کارهایم چیزی نهفته…
آن چیز رفتار مرا با ولع می جود
و من گاه و بی گاه در تسخیرِ آن
ناگهان
به درونِ خود پناه می برم
در آنجا حضوری شگفت انگیز را می یابم
که نشسته است در کنترلِ منی دیگر
که خوابیده است در روانگاهِ خزیده بر
اندیشه ی تابناک اَم که
مُردانیده است مرا، مَرگ وار
پشتِ نهفتگیِ تمامِ کارهایم
. . .
به روزهایی فکر می کنم که در آنها باید از صبح تا صبح روِ تختی افتاده باشم و زندگی اَم را تغذیه کنم… زندگی برود درونِ رگ هایم و اضافاتِ آن از مدفوعم خارج شود و من هنوز آنجا روی آن تخت به هیچ مشغولم. روزهایی که در آن ها باید مراقب باشم که تکه های وجودم را خوب به هم بچسبانم تا ناگهان روی تخت پخش و پلا نشوند. به زودی به روزهایی خواهم رفت که در آنها ارتباطم با دنیایِ بیرون قطع خواهد شد. می ترسی؟
همه ی ما به چشم دیگری دیووانه می آییم و خودمان را از همه بیشتر مستحقِ خلاص شدن می دانیم. واقعیت این است که ما نشانیِ وجود را گم کرده ایم و مُدام بر سر یکدیگر می کوبیم. از دیدِ این ها من دیوانه ام و از دیدِ من، اینها. و شاید حقیقت این باشد که همه مان یک جا دیوانه ایم و همه مان سالم. حقیقت چیزی نیست که به این سادگی ها دست یافتنی باشد. بسیار درد باید کشید و من خوشحالم که چیزی بالاتر از شعور خود یافته ام. خوشحالم که اینجا را هر چقدر هم سخت، برای پوست اندازی انتخاب کردم. و مثل ماری پیر در گوشه ای از این شهرِ شلوغ و بی معنا، دچارِ مفاهیمِ عمیقِ خویش شدم. دچار به خودفهمیِ غلیظی که روزها می تواند ساعت های بیشماری، گوشه ای از مغزم را - ذهنِ آشفته ام را - پُر کند. من کسی را - دیگری را - به چشمِ دیوانه نمی نگرم. که همه مان را مستحقِ گُهی که در آن گیر افتاده ایم می دانم. چه دیوانه و چه نادیوانه. همه ی ما در هر کجای جهان در زمانِ مقررِ خود و در مکانی نکبت بار، محکوم به درد کشیدن هستیم. دردی که گاه می تواند متعالی و مفید باشد. تنها زمانی این را در می یابیم که بدونِ ناله سوزن هایِ آمپول را در تنِ خود پذیرا باشیم و قرص را جویده و طعمِ زهرآلودش را چشیده
هرگز ابرازِ سلامت نخواهم کرد
اظهارِ ندامت نخواهم کرد
در این بسترِ سخت، زخم خواهم خورد
من اقدام به خیانت نخواهم کرد
فِلان روز است. راه می رود. فِلان روز است. می شمارد. بیدار می شود. صبح بخیر. روزِ فِلان است. روزها را می شمارد و می گوید فِلان روز است که اینجایم. خوب دختر جان اگر این فِلان روزها را می نشستی و به اموراتت فکر می کردی شاید حسابِ کارها دستت می آمد. واقعا موجوداتِ ناقصی هستیم. دختر خود را به در و دیوار می کوبد برای اینکه ثابت کند خوب است. من بی سر و صدا ثابت شده ام. این است که آرامم. همه ی ما روزی می فهمیم چه شده است و کجای کاریم. من در این مورد زود به کار می اُفتم و البته تاوانش را هم پس می دهم
من عمیقاً دارم به عمقی می اندیشم که در تاریکیَ م گم شده است. عمقِ تاریک تر از تاریکِ من در ورایِ یک خیالِ انسانی دست را با پا می زند و پا را به دنبالِ دست می کشاند. تمامِ اینها چون که شاید غرق شدنی بر وی وارد نشود. که القایم کند تا زنده ام فشار ناشی از ارتفاعِ اندیشه ام بر سرِ سنگینِ تمرکز هایِ پراکنده، شناور، زیست می کند. و در اینجا من را قدرتِ بدنیِ خودپرورانده ای باید… تا که حال را چادرِ اُتراق زنم زیر این ییلاقِ خیسِ باران کُش. من نه آبم نه خیالِ سبزِ یک جنگل. از خروشم نه گَوَن می لرزد، نه به موجِ ناآرامم موج سوارِ اندیشه ای واژگون می شود. این عمقِ گرفته در من، همچنان می پاید در تیرگیِ روزهایِ خود، همچنان تا جنبنده ای وارد نشود در کوریِ حدقه ی هیچ انگارم. جایِ من خوب است. سقفم اما سنگین. این خانه را با تمامِ دردهایش به درگاهِ بودنم قفل زدم. قفل در من زنگ خورده است و ما در هم داستانِ جست و جویِ ابدی ای را می شنویم… که شب از روزِمان و روز از شبِمان فاصله می اندازد. تا روشن به یاد آوریم طعمِ همخوابگی در داستانِ هم را. که اینجا در این عمق هنوز لب ها را به هوسِ خود می کِشاند… ما را هنوز باید… هنوز نفس می کُشانیم
از هیچ نگو، با من هیچ بگو. من در آینده ی مفروضم با خود همراه شده ام. با من هیچ بگو. از این پیش فرضِ غلط رهایم ده. با قصدِ هیچ، در هیچِ من هیچ بگو. راهم ده. نشانم ده. همراهم شو. از هیچم به پیچم ناله نکن، من اینم . اینی که گیجم در بستر شب هایِ تنهاتر زِ تو. من در باریکه ای افتاده ام که راه می رود تا عمقِ یک پیش بینی. پیشِ من که در پسِ هیچی که میبینی بی نگاه افتاده است. فراموش کن مرا. هیچ یادگارِ من است. من در آینده ی مفروضم با خود همراه شده ام. از هیچ نگو. با من هیچ بگو. تنهایی ات را سُر بده در من. آینده را ببین که روی تخت، کنارِ ما جایش را خیس کرده و بوی تعفن بر ما بلند. قِلِق دارد. یک هیچ بگو، دود می شود. او فرصتِ پیدا شدن ندارد. سئوال نپرس. از من هیچ بپرس. با من همراهی کن، ظرفِ هیچ را سر کشیم. این باده ایست در اَبرِ آینده مان، اَبَر جان می کند بالهایِ خسته را. بالهای ما را که پرهایِ بودن را چون پوست انداخته اند بر کفِ اتاقی که بی خاطره است از ما جز یک هیچِ بزرگ و این آینده ایست که نیست شده است در هستِ ما. با من از هیچ نگو، هیچ بگو. در دستِ تو هیچ می شوم. از شدن خواهم گذشت. فعل خواستن را در تو به کشتارگاه می برم. آمده ی قتل باش. بر پوستِ تو هیچی خراش می دهم و در ژرفایِ آن عمقِ آینده ات را حبس می کنم تا در کنار ما شبها ناله کند. لایه ها را پس بزن. پبشِ من همراه شو برایِ آینده ی مفروض. در انتها هیچ می شویم. در پیچشِ اندامِ خود. انتها بی ما خواهد ماند. فریاد که پخش می شویم. تو فقط بغضم را غورت بده. هیچ بگو. راهِ کج را می رویم. پاهایمان هیچ می رود. نگاه نکن. فریاد می شنوی. گوش نده. نمی بینی نفشه ای که راهِ ما را در خود ثبت کرده باشد . هیچ. هیچ. هیچ . هیچ. هیج. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ.هیچ. هیچ. هیچ. هیچ . هیچ. هیج. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ.هیچ. هیچ. هیچ. هیچ . هیچ. هیج. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ.هیچ.هیچ. هیچ. هیچ . هیچ. هیج. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ.هیچ.هیچ. هیچ. هیچ . هیچ. هیج. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ . هیچ. هیج. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ.هیچ. هیچ. هیچ. هیچ.هیچ.هیچ. هیچ. هیچ . هیچ. هیج. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ.هیچ.هیچ. هیچ. هیچ . هیچ. هیج. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ.هیچ.هیچ. هیچ. هیچ . هیچ. هیج. هیچ. هیچ. هیچ.هیچ. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ.هیچ.هیچ. هیچ. هیچ . هیچ. هیج. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ.هیچ.هیچ. هیچ. هیچ . هیچ. هیج. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ . هیچ. هیج. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ.هیچ. هیچ. هیچ. هیچ.هیچ.هیچ. هیچ. هیچ . هیچ. هیج. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ. هیهیچ. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ.هیچ.هیچ. هیچ. هیچ . هیچ. هیج. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ.هیچ.هیچ. هیچ. هیچ . هیچ. هیج. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ . هیچ. هیج. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ.هیچ. هیچ. هیچ. هیچ.هیچ.هیچ. هیچ. هیچ . هیچ. هیج. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ.هیچ. ناگهان آتیه مان در کیسه ی هیچ سر ریز می کند و ما را از پسِ در پشتی فرار می دهد
با یک چشم گریه می کنم،
با چشمی به حرف هایِ تو گوش
که یاد می آورند مرا در من
و فراموش می کنند تو را در
حافظه ی اندامِ خاطرسازِ خود
با یک چشم می چکم در تو، با چشمی فریاد می کنم
حافظه ام درد می کشد در خود
با یک چشم نظاره می کنم
که همه چشم شده ام و داد می کنم
دردت را
با چشمی که دنباله ی اشک هایِ توست ،
چشم انتظار
معادله ی جدیدی را در شب، حالی به حالی که به زیر پتو ترس را از خود دفع می کردم یافتم. بر طبق این معادله هر واحدِ آگاهی برابر است با مقدار انرژی ای که در واحد زمان - با هوشیاری - برای جا به جا ییِ یک ترس - از پتانسیل روان به پتانسیل مکان صرف می شود. یکای این انرژی را به افتخارِ ویراستارِ آن /من/ نام گذاری می کنیم. که از جنسِ خودآگاهی است و با واحدِ ماده قابل سنجش نیست. از این رو باید دست به ساختِ روان سنجی ساده زد و من طرح این سازه را از مدت ها پیش ریخته ام. همچنان خوابم می آید. اما مهم نیست. درونِ من هیجانی می جوشد که به راستی می توان آن را به مایع درونِ نارگیل تشبیه کرد که در نقطه ی جوش خود به تکاپو افتاده است و اما پوسته ی سختِ نارگیل هنوز مستحکم است. من پایتختِ تزلزلِ بشری هستم. در من پیدا شو و مجهولِ مسئله را از فرمولِ من به دست بیاور. دو بارِ ناهمنام را که در نزدیکی خود خرامان خرامان راه می روند و پتانسیل الکتریکی شان را به بازی می گیرند با قدرت بگیر و در لحظه ای به هم بچسبان و تمامِ پتانسیل زائدِ فکریِ بینشان را نابود کن. تا دیگر تو را به بازی و شک نگیرند. حالا نوبتِ توست. ترسِ هوشیار، بازی کن
و من در ورایِ یک قدرتِ انسانی
آنها را در پوکیِ شان می ترسانم
این چنین است که بازیِ ما
به نابودیِ روان فشانی هایِ زائد سلولی می انجامد
این چنین که من بیشتر می لرزم
و ترس را از پتانسیل روان به پتانسیل مکان
جا به جا می کنم
این انرژی جوشانِ نهفته در من است
که پوکیِ تکه های لرزان را
به انقباضِ احساس دچار می سازد
خمیازه هایِ بیمار دارند در بیداری اَم دخالت می کنند. خواب واردِ محوطه ی ممنوعه می شود. اینجا، در این زمان جایِ این کارها نیست. تخت نیست و یار نیست. تا چشم خواب آلودگی اش را دنبال می کشد، تنهایی. میتوانی به دیوار تکیه دهی. به هیچ فکر کنی. من معمولا این کار را می کنم. تا زمانی که مراقب خود هستم نگرانی ای در میان نیست. حتی اگر در خواب غرق شوم. اگر تمامِ کارها در زمان و مکانِ اشتباه به بدِ حادثه دچار شوند. اشکالی نیست. مگر بودنِ من کجایش درست بوده. کجای این زمان و مکان متعلق به من بوده که حالا هوشیار به توی انحنایش بیوفتم. ببین، طبیعت فرافکن است. دخترِ من آرام در احساست اشک بریز و بی صدا فریاد کن. دستِ کم مویرگ هایِ پوسته ی داغِ گلویت موجی را دریافت خواهند کرد و به آن ایمان خواهند داشت. اگر که هیچکس را نداری که با تو باشد، اشکالی نیست. آنها هم در زمان و مکانی نادرست درگیرِ حالِ خوداَند. مطمئن باش وضعِ تو تا زمانی که با منی روبه راه است. من و تو و دردهایمان در هم قاطی می شویم و این باده را از صبح تا صبح می نوشیم. مستیِ هوشِ ما را هیچ جنبنده ای لایق نیست. در درونِ من بمان. با من اثبات شو. و آرام گریه کن. من در نیمه شب تو را ناگهان از خود قطع نمی کنم. حرف می زنیم. واژه می سازیم. و در همین جا که جایش نیست به خواب اجازه ی تجاوز به عمقِ بیداریِ مان را می دهیم. این چیزی است که به آن نیاز داریم. در من بمان. تحمل کن. این ترس به زودی از گلویِ حادثه بالا می آید. خود را به بی راه نزن. آن را خودنخواهانه در دهانِ فراموشی نشخوار نکن. به زودی تهوعی بزرگ سر می رسد
اینجا مردم دوستانی دارند که به امیدِ گریه کردن روی اعصابشان، کنارشان می آیند و خودشان را خالی می کنند. حقیقتِ پنهان این است که من دیگر هیچ امیدی جز خود ندارم. این می تواند خوب باشد. می تواند نابودگر باشد. دستِ کم من هم امید دارم از اینجا خلاص شوم تا در اتاقی که دیواره هایش را بی مرزیِ اندیشه ام مسدود کرده، باز به خود برسم. از طرفی غم تمامِ وجودت را احاطه می کند که چرا گوشی نیست که فریادِ تو را بفهمد. این ها همه جزءِ امراضِ دلی هستند. امروز احساسِ من در نقطه ای نامشخص به درد افتاد. هنوز هم جایِ کبودی اش درد می کند. میتوانم خود را با تمامِ اینها همچنان حفظ کنم. اما از من نخوا که شاد باشم. گرچه شاید راحت تر از تو این را بتوانم. حتما می توانم. شاید حوصله اش را ندارم. اما قول می دهم، نه به کسی، تنها به خود که اول و آخر برایم می ماند، قول می دهم که بمانم و ثباتِ وجودی ام را در حلالِ تردید حل نکنم. شاید این تنهایی بتواند مخرب باشد. من در نظر دارم که حتی اثراتِ تخریب را در ماده ی سختِ وجودی ام خُرد کنم. اینان چه باشند که روزگار مرا اینطور غم انگیر کنند. به هیچکس اجازه ی نفوذ نمی دهم. این چیزها کاملا محرمانه اند. کاملا در درون می جوشند. آزمایشات نشان داده اند هرکه داخل می شود به نوعی دچار به مسمومیتی درمان ناپذیر و درنهایت به شکلی پیش بینی نشده دفع می شود. نیروی دافعه ای که میانِ من و ذراتِ معلق در بیرون جریان دارد آنقدر قوی است که تا به امروز هم به وسعتِ آن پی نبرده ام. هنوز راه زیاد مانده. هنوز پیوندهای درونی به طور کامل شکل نگرفته اند. هنوز نقشه ی مشخصی از نواحیِ گوناگونِ منطقه ام ندارم. با این حال راضی ام که بعضی چیزها را می فهمم. که حواسم به حواسم هست. دردهایِ درونی از آن جنس نیستند که بتوان به راحتی کالبد شکافی شان کرد. حالا عالمی می آیند و توقع دارند آرام بخشِ روانِ آدم شوند و ناگهان خسته که می شوند، قطع می کنند. برای همین ارتباط با عوامل انسانیِ بیرون کمی خطرناک است. دلخوشیِ حضور فردی که زبانِ تو را می فهمد، اگر ناگهان به ذهنیت کُشِ مرغوبی تبدیل شود و اگر تو حواست پرت شود، تمامِ اینها در لحظه ای غیر قابل پیش بینی می توانند ویرانگر باشند. فکر می کنم تا اینجا کمی مستند سازی شده باشد. حالا آرام ترم. امروز هم مثل صفحاتِ قبل. مهم نیست که لحن نوشته ات خراب شده. خودت خراب نشو. قرار نیست اتفاقِ ویژه ای رخ دهد، جز اینکه من در خیالم به خود چسبیده تر خواهم شد.
من زندگیِ نکبتم را همانطور که می سازم[ـَـش]، دلتنگ می شوم
با من هستم، به سادگی دور از تمامِ چیزها
حتی بی تو - دور از تو - دور از تمامِ حرف ها
و اگر بدانی این برایم چه خوب است، از پیشِ من فرار خواهی کرد
ماجرا از نیش ماری شروع شد که با فرو بردنِ زهرش در پوسته ی رویینِ ذهنم درد را بر من وارد کرد. ابتدا ناخوآگاهِ فعال به کار افتاد و بی آنکه دانسته شود پادزهر برای درمان است یا خواباندنِ سوزش و پیشرویِ مرگی تدریجی، مشغول به حل کردنِ زهر در خونِ آسیب دیده شد. حالا که با زهر هم خون شده ام از دفعِ آن هراس دارم. خودهراسی در من متراکم شده و این برای فراموشیِ آگاهی است که روان را از خود دور کرده است. باید به خود آگاه شوم و پیش از آن به مراحل بعدی فکر نکنم. منشاءِ این زهر جایی در اکنون و گذشته متولد شده - منشاءِ کنونی قابل شناسایی نیست و روانِ ناخودآگاه آن را در پیکره ی خاطراتِ خود حل کرده. به طوری که تنها خود کنترلِ آن را دارد. و اما دیگری در گذشته دیگر گونه ی مشخصی نیست. می تواند از برای جهش سلولیِ یک ژنِ مریض باشد. یک دگردیسیِ ناگهانی. می تواند در مرگ های متوالی و سالانه ی وجودی خلاصه شود. حالا زمانِ توقف است. من از این ترسِ مسموم خسته ام. از آن زمان که درد کردم هیچ به خاطر ندارم. که اگر داشته باشم هم خونی با این زهر آرامشی در پی نخواهد داشت. همین که در بطنِ ماجرا ایستاده ام و به هیچ می اندیشم، امیدی است بر آن که هنوز می توانم خودی باشم. خودی که از درون خارج می شود و دست به دستِ لرزانِ من می دهد. خودی که دیگر از من نمی ترسد. می دانم زندگی ام آنقدر که باید زنده می بوده، فرصتِ حیات نداشته و کسی که این فرصت را از او گرفت من بودم. من به همراهِ ترس هایم. حالا دست به ترس کشی می زنم و آگاهی را در خود روان و روان را از خود آگاه می کنم. یک دگردیسیِ دیگر، یک جهشِ فوقِ ذهنی و بعد از آن به انجامِ مراحل بعدی خود را بدون ترس می فرستم. مدت هاست از خود به دورم. تنها از آن جهت که جراتِ نگاه انداختن به افکارم را ندارم. سردم است و جرات ندارم به سرما فکر کنم به این که استخوانهایم می لرزند و نیاز به آغوشی گرم دارند که باید آن را با زحمتِ زیاد از ناخودآگاهِ فرافکن بیرون کشم. زهری که در خونم جریان یافته دردی آشنا می آفریند که با آن انس گرفته ام. باید دانست که زهر هرچه باشد زهر است و اثراتِ زائدِ خود را دارد. اکنون گیجم که آیا تزریقِ یک پادزهر مرا از خود بیرون خواهد کشید؟ آیا این دردِ آشنا از من دفع خواهد شد؟ آگاهی را باید بو کشید و آن را در خفایِ مفاصلِ روانی جست و جو کرد. زمانی که به آن برسم وارد مرحله ی تازه ای از تنفسِ خاطر می شوم. تنها به آگاهیِ روان می اندیشم و نه به وقایعِ پس از آن. باید همانطور که با درد آشنا شدم، خود را با /من/ آشنا کنم. نباید تبدیل به خودهراسِ فراموش کاری شوم که روزی خود را در اتاقی تنگ می یابد که افتاده و به جای اندیشیدن به هیچ، هیچ نمی اندیشد. او دستگاهِ تفکر را ویران کرده و آنچه از خود می دانسته را به حراج گذاشته. من او نمی شوم. /من/ خواهم شد. در اتاقی دیگر که تاریکیِ آن به معنایِ درکِ عمیقِ روشنی است. که ناخودآگاه کنترل امور را آنطور که نیشِ آگاهیِ فاسد به گوشته ی روان فرو نرود به دست خواهد گرفت. نباید انتظار داشت که اوضاع ناگهان دگرگون شود و ترس از مجرایِ فوقِ سَری دفع شود. این ترس و این تردید مبنایِ وجودی است که به ابرخودی آگاه تغییر شکل خواهد داد. مغز را با قطره چکانِ خودبینی از ترس خشک می کنم و رطوبتِ آن را در محیط می پراکنم تا همواره یه باد داشته باشم خودی دارم که برای حفظِ ارزش های روانی اش خنجر به قتلِ خودفراموشیِ خورنده ای زد که سطحِ خارجیِ ذهن را به حصارِ روانگاهِ زندان گونه ای تبدیل کرده
من اگر دوستی می داشتم
من اگر دوستی می داشتم
آیا هرگز به او تلفن می زدم برای پرسیدنِ حال؟
برای اثباتِ یک سئوال
که بگو آیا من زنده ام، که مطمئن کن مرا:
لعنتی من دوستی دارم
من اگر دوستی می داشتم
چقدر وقت می کشید تا حروفم را بفهمد
که می گویم لعنتی الان گوشم بده
اینقدر که فقدانش قوه ی تخیلم را تنگ کرده است
آیا هرگز به او فکر می کردم؟
من اگر دوستی می داشتم
آیا شبانه تلفن می زدم که بفهمانمَش
خواب دیده ام مرا فهمانده است
مفهمومی را که:
دوستی دارم
و قطعش کنم ناگهان، لعنتی من را بفهم
من اگر دوستی می داشتم
شاید بلد می شدم که چطور در عدمِ وجودش
از تخیلِ داشتنش که نیست شده است در من
چیزی بنویسم
برای شکستنِ پیوندهایِ زائد ذهنی در هر فاز روانی ای نیاز به تفکیک نمودنِ اتم های نا آرامِ آگاهی داریم. نه به طور ناگهانی، چرا که جدا سازیِ هر اتمِ درگیر پیوند از اتمِ مرکزی، انرژی پیوند متفاوتی می طلبد. و شکستنِ اولین پیوند موقعیتِ گونه ی باقی مانده را تغییر می دهد.
به این ترتیب مغز به آرامی تصعید می شود و ظرفِ در بسته ی تراوشاتِ داخلی از بخاری پرفشار اشباع می شود. اینجاست که ریه های تنفسی اندیشه در پی شکستنِ پیوندهایِ چند قطبیِ تمایلاتِ بشری، به خس خس می افتند
امروز برخاست و گفت دیگر این کار را ادامه نمی دهم. دروغ می گفت. مثل هر صبح آبی به دست و صورت زد و خستگی خوابی طولانی را ریخت در سوراخِ فاضلاب. صبحانه ای از سر اجبار خورد تا بتواند با معده ای پُر به استقبالِ قرص ها برود. امروز با روزهای دیگر فرقی ندارد. دیشب مست بوده و مدهوشِ یک بیداریِ جعلی. دنیا آنطور که قرار است پیش برود، می رود. فهمیده است که چگونگی احوالِ او در این زمینه سازنده ی امری نیست که بتوان از آن گریز کرد. مدتی است هیچ نشانه ای از حیات در کارهایِ او پیدا نیست . حالا روز اول هفته و شروع دوباره ی کارهاست. همان کارها که وجود را دچار به تنگیِ اشتیاق می کنند. تصمیمی ندارد. شخص تنها در مواردی دچار کم کاری می شود که سستی و رخوت تبدیل به هوسِ زندگی شوند. ماه هاست که هوسِ زندگیِ او خوابیدن و افتادن روی تشکِ سختی است که از مرزهای انسانیت او عبور کرده و سنگری شده است برای توجیه هر کار عقب افتاده ای. او به معنای تلخی خودزده شده است. خیلی سعی دارد امروز را آنطور که هست اداره کند. گاهی بارکشیِ تمامِ تحلیلاتِ ذهنی شانه هایِ تفکرش را بیمار می کند و ضعیف. نه از واقعه ای سرد می شود و نه به پای تاوانِ کوتاهی هایی که کرده اشک می ریزد. امروز روز جدیدی است که در آن کسی با چشم های آلوده به لَختی خیالِ حرکت دارد. و اما حماقتِ بشری موضوعی است که در هیچ دوره ای تمامی ندارد. او از میزانِ حماقتِ شدیدی که اتاقش را با جنونی آمیخته به نبوغ، مسموم کرده به تنگ آمده. دیگر هیچ احساسی نیست. به هیچ شئِ حاضری هیچ حسی نیست. و هر اتفاقی در دوربینِ نگاهِ او چون فضای منجمد شده ای ظاهر می شود.
امروز روزِ هیچ است
امروز هیچ روز است
هیچ، امروز روز است
روزِ امروز هیچ است
روزِ هیچ امروز است
هیچ روز امروز است
پدر می گوید روزی که از خواب بلند می شوی و ناگهان بی مقدمه در می یابی که دردت رفته است، باید عروسی بگیری. معنای حرف پدر را هرگز نمی فهمم. من در لحظه ی فقدان درد، غم بالا آوردم. دردم را دوست داشتم به من می گفت که بیدار شو، وقتِ من است. بیدار می شدم و درد می کردم. رو به آینه که می بردم یک زخم مرا می نگریست و بهانه ای داشتم برای اثباتِ بودنی که هنوز رویِ سطحِ لغزنده ی یک فاجعه راه می رفت. حالا میراثِ آن دردِ بزرگ در من گردافشانی کرده. به عادتِ همیشگی، صبح به جای پیدا کردنِ عینکِ روشن بینی قاطیِ وسایل پخش و پلای کنار تخت/ دنبالِ اثراتِ خوابگاهیِ درد که در اولین نگاهِ بیداری خود را در ناحیه متروکِ ذهن نشان می دهد هستم. درد به من هویت می داد و اینکه هنوز جای کبودی اش روی غشای ضخیمِ خاطرِ ورم کرده ام مانده، باعثِ ایجادِ تصورِ حیاتِ آن است. کبودی درد نمی کند. تنها نشانی است از زمانی که من با سر رفتم در سختیِ فاجعه. فاجعه ای که عمق نداشت و در بُعدی طولی به درازا می رفت. در امتدادِ آن متروکه ای بود شبیه به انبارِ وسایلِ من که دچار به گرفتگیِ جدیِ عضلات حرکتی هستند. مدت ها در آنجا به همراهِ درد ، روی پوستِ ساییده شده باورم که در من تردید کرده بود، ماندیم و اجازه دادیم زندگی آنطور که هست خود را به ما القا کند. بارِ الکتریکی ای که زندگی در اثر هم خوابگی با ما در باورمان ایجاد می کرد، باری بود مخالف با آنچه در بیرون از فاجعه ی موجود پخش شده بود. سطحِ خارجیِ حجمِ یک ذهنِ بیمار حالا با ذراتِ تیز و برنده ی سلامتی مصنوعی ای محاصره شده است. حالا می توانم کله ام را از جا بکنم و به عنوانِ ابزارِ تزئین روی میز گذارم تا هر موجودی از تماشای چنین ذهن سالمی به وجد آید.
من حس نمی کنم که درد رفته باشد. بعد از آن همه بازی که باهم داشتیم محال است طوری برود که دردِ دردنمای نا آشنای دیگری که هیچ تمایلی به آن نیست را جانشین خود کند. فکر می کنم یکی از شب ها آن را برای در امان بودن از تشعشعاتِ مسمومِ اتاقکِ ذهنِ خود، در جایی پنهان کردم . حالا گرفتار به فراموشیِ خورنده ای هستم که سعی دارد حقیقتی جعلی را در سرم فرو کند. من میراثِ آن دردِ بزرگ را صاحبم. من کبودیِ خوابگاهش را در نزدیکی غده ی عفونت کرده ی باورم لمس می کنم. نه فقط پدر، هرکس که زمانی در من نگاه کرد و دور شد از شنیدنِ فقدانِ ناگهانی درد حکمِ شادی می دهد. و من همچنان غمِ دوری را بالا می آورم. شاید که بیش از اندازه دچار حماقت شده ام. شاید هم این حماقت نیست. تنها خواستار بخشی از وجودِ خود هستم که ناگهان در روزی که هیچ تمایلی به ادامه ی آن نبود، از من کنده شد. شاید که همیشگی بودنش و عذابی که می داد و طعمِ خوبی که داشت، شاید این تداوم من را دردزده کرد و این خودزدگی چهره ی درد را از جنس نورهای نامرئی ساخت. شاید که هنوز هست و اما نه در طیفِ بیناییِ من. هر چیزی که کهنه شود بی رنگ می شود. این درد زمانِ حضور بارزش شاید که به اتمام رسیده. برای آن غمگینم که می فهمم دیده نشدن در عینِ بودن، پنهان ماندن در جایی که خودِ شخص محلِ جا سازی ات را از یاد برده- چه حالی دارد.
من شروع به ساختنِ دردِ جدید نمی کنم. پوسته ی باورم را می کنم و به دور می اندازم. این مرحله ی باور سازی است. با تمامِ اثراتی که آن درد در لایه ی زیرینِ وجود در بستر اندیشه ی من به جای گذاشته است، من زندگی خواهم کرد. با کبودی ای که دیگر درد نمی کند و به دنبالِ محلِ پنهان سازی اش خواهم گشت تا در نهایت شبی دیگر در آغوشش آرام گیرم. من مغزم می خارد و دست هایِ او بسیار دور رفته اند. او برای نشان دادنِ مایعِ چرکین زندگی که چه طور می تواند عفونتِ احاطه گر ذهن را به همه اتاق بسط دهد روزی مرا ترک کرد و من این عفونت را زندگی خواهم کرد تا نشانش دهم آموزه هایِ او تکه ای از بی اعتقادیِ انبارِ اعتقاداتِ من است
یک روز صبح، بی مقدمه. دردم از من جدا شد. اما خوب هنوز که درد هست. دردم از من فرار کرده. پیکر یخ زده ام هنوز در منجلابِ نا آشناای بالا و پایین می پرد که ماهیت وجودی اش وارد چشم های وحشت زده و بسته ام نشده است. دردم مثل تن پوشی کهنه از من کنده شده و دیگر حوصله ی گرم کردن یک ذهنِ بی تحرک را ندارد. گاهی این روزها هوس می کنم دردِ قدیمی را در آغوش بکشم و فریاد کنم که به من بچسب. من تو را گم کرده ام و اما بی تو هم احساس درد می کنم. دردِ من فرار کرده است. باور نمی کنم که اینقدر ترسناک شده باشم. مثل افتاده به آبی دست و پا می زنم، نمی دانم شنا کردن را بلدم یا نه. دیگر از این آدم هیچ نمیدانم. خاطرم دیگر کششِ ذهن کردن ندارد و ذهنم توانایِ فکر کردن نیست. با شعورم که بوی پوسیدگی اش بلند شده احساس می کنم و با روحِ سنگ شده ام می اندیشم. شعور معلول و روح از پیش ها کور بوده. چیزی نمی بینم. دردم را گم کرده ام. هنوز درد می کنم. شاید این من هستم، یک دردِ بزرگتر که زیر مجموعه هایش در آن هجومی پنهان آوردند
به یاد آوردم که آن بیرون هنوز زندگی جاری است
اینجا،
که به بیمارانِ بخش کسی صبح بخیر نمی گوید
تا دست کم ساعت را بخاطر آوریم،
برف شکل دیگری است
که هیچ جنبنده ای نخواهد فهمید سفیدیِ آن
چه طور می تواند بُرنده باشد.
چطور می شود برای گلوله ای برف دلتنگ شد
چطور امکان دارد اینجا باشی و سرما را بفهمی
پیش از اینها فقط
از بلندی های شب حدس زده بودم که باید زمستان باشد
زیاد پیچ نخور. همین دیر بیدار شدن آفتی است که حالِ بی حال را هزاران بار از خود گسیخته تر می کند. وقتی به میل خودت خواب را ترک کنی اوضاع بهتر پیش می رود. تا اینکه کسی بیاید و از هپروط بیرون بکشدت. حالا باید با این موضوع کنار بیایی که زندگی چند ساعتی است به حرکت افتاده و ظاهرا تو عقب ماندی. به این فکر می کنم که چه افکار کنترل نشده ای در سر دارم. افکاری مسموم که به مبنای بودنم زهر می پاشند و از ریشه به درم میکنند. خوب حالا که تشخیص می دهی محتوای کله ات واژگون شده است، حرکتی کن. نمی خواهم. من را آنها بیدار کردند. در خواب چه آرام بودم. حالا باید با چیزهای غریبی کنار بیایم که هجده ساعت از مرکز کنترلِ داده ها به دور بودند و حالا ناگهان به سیستم آشفته وارد شدند. اولین نشانه ای که می توان با آن خود را به رسمیت شناخت، خوردن چیزی به عنوان صبحانه است. فرقی نمی کند ساعت چند باشد و بعد احتمالا یک حمامِ بی روح که تمامِ ارث و میراثِ دنیایِ بی سکنه را از تن می شوید و بعد از آن با غم سنگینی که از ناباوری تغذیه می کند به راه می افتم. هر روز این اتفاقات چند وعده رخ می دهند. هر روز چند وعده پس از خوردنِ قرص های شیمیایی به خواب می روم و فرصت پیدا می کنم که با چشم های بسته دنیا را تماشا کنم. و هر روز چند وعده صبحانه اجباری و حمامی کرخت تر از من می پاشد روی تنم. تا زمانی که وقایع اینجور پخش و پلا هستند خبر از دچار شدن به زنجیرِ اتفاقات نیست. همین که از جا بلند شوی و ساعت ها را در خواب بیابی، تصور دنیایی از جنس چرخ دنده های محرک برایت سخت می شود. این کاری است که باید انجامش دهم. مدتی است بدون هشدار و اطلاع قبلی با مشتی فکر دردناک افتاده ام در دهانِ گشنه و چسبناکِ زندگی. حالا به چه فکر می کنم. به حرکت. به جنبش. به چیزهای دیوانه کننده. به ناچار برایِ اثباتِ بودن باید افکار را به مرحله ی کنترل کیفی برسانم و بازرسی کنم. بعد آنها را که احتمالا همه شان دچارِ نقصِ فنی هستند بریزم درون کیسه و به پایگاهِ تولید بروم و در آنجا از مسئولین گله کنم که چه طور می گذارند چنین تولیداتی به سبد غذاییِ خانواده راه یابد… تا وعده ی خوابگاهیِ دیگر. اینجوری است که من در اتاقم به موجودی زره پوش تغییر شکل می دهم. اینجوری است که تو اسیر دندان های برنده ی باور، در دهانِ متعفنِ بودن میشوی. اینجوری است. با یک جفت چشم بیدار، به پیش
من دارد چه فکر می کند. ذهن کجاست. من چه می گوید. در پنهان، به دور از چشم هایِ مسلحِ فکر، تولیدِ اندیشه می کند. فکر نمی کند، که فکر را عاصی می کند. به خوابی که رفته است. به آشفتگی ای که دیده است. حواسِ پنج گانه هنوز کار می کنند، شب را به زیر پتو خموده بوده و سرما اینجا می چرخید. از روی پلک هایِ بسته سر می خورد و لایِ سلول های حافظه می لولید. سرما بود و من حس می کرد. حدقه ی مدهوشِ نگاه هنوز تار می بیند. هنوز به سیاهی ترجمه می کند علائم بصری را. صبح بخیر ذهن. من بیدار شده است. درست شنیدم؟ بیدار بر وزنِ بیمار. اکنون به بیماری فکر می کند. چرخ دنده هایِ حافظه دارند با صدایِ خسته ای به حرکت می افتند. خاطرم درد می کند. وقتِ صبحانه است. فرصتی نیست برایِ خواندنِ ذهن. دستِ من را بگیر، با هم می رویم و من بی وقفه تو را می خوانم و حواسم به حواسِ بیرونی خواهد بود. همان پنج تا. به من می فهمانم که خواب آلودگی را باید لمس کند، حس لامسه اش مدت هاست بیکار است. نمی گذارم حافظه به کار افتد و در خفا برود به سوی گودال های از پیش حفر شده ی خاطرات که اغلب به شکلِ تصاویر محرک هستند و در آنها یک من همیشه سرگردان است. پتو را کنار بزن. نور ساعت هاست آمده است. راه های پر پیچ و خم، خاکستری و لجز مغز را در مشت می گیرم و می فشارم. حتما درد می گیرد. گاهی لازم است مورد آزار قرار گیری. من هم گاهی درد می گیرد. آنقدر ساکت و مرموز است که نمیشود صدای دردش را شنید، حتی خودش هم از یاد می برد. اما خوب گودال ها حفر می شوند و لحظه ها بدون اخطار، ذهن را دست و پا بسته به توی آنها می اندازند. باید بلند بلند فکر کنم. با دهانی باز. حس شنوایی هم تقویت می شود. آنقدر چشم های بسته را به کار گرفتم که دیگر احساساتم دچار کم کاری شدند. بماند که کسی نبود تا در حضور آنها کمی جلب توجه کند. شاید که به ذوق یک لحظه زندگی، به کار افتند. بلند بلند می گویم و نمی گذارم من در خفا از روی دیوار های بلند روان این سو و آن سو بپرد. باید در دستِ کنترل بگیرم آنچه را به آن می اندیشد. این حافظه جانبی که روی ماشینِ پیچیده ی سیارِ روی کله ام نصب شده است و من آن را بدون چاره باید حمل کنم، گاه و بی گاه به خطا می رود. پس حواسم کجاست. در ساعاتِ گوناگون می میرم. پس حواسم کجاست. کمی آرام تر باش. گاهی چشم ببند و بیدار شو. گاهی اشک بریز و شاد شو. گاهی یکجا بمان و مشغول دویدن شو. گاهی در تضاد باش و اختیار به دست بگیر و جبر را بفهم. من دارد مریض می شود. ذهنِ آشفته ام مسئولیت هایی دارد که آنها را بی وقفه انکار می کند. صدایی می آید. بلند شو . بلند شو. ادامه می دهم. افکار همیشه هم در گستره ی بیناییِ تن ظاهر نمی شوند، برای دیدن جان نکن. بلند شو. من گرسنه است
و من مشغول گریستن بودم. باد که آمد همه ی افکار مرا برد. نور که ار روزنه ی باریک ذهن پاشید به درون، تصورها تیره شدند و من مشغولِ فهمیدن بودم. فهمیدنِ حضوری از خود که درد می کشید. کسی نشنید چقدر غمگینم. به چشمانم خواب که آمد بسیار دیر شده بود و من حرف های نگفته ام را مشغولِ شنیدن بودم. خواب من را برد به همانجا که بودم، از پیش ها می دانستم آرامگاهم کجا خواهد بود. لباس به تن کرده و آماده. اما بی آرامش من را در بستر زخم هایِ عفونی نشاند. گفتم درد و گفت هیچ. و من مشغول مردن بودم. دیگر هرگز شب نشد. ناقص ماندم و بیدار
حالا خانه هستم. دیشب روی تختِ خود خوابیدم. همانطور که فکر می کردم، شادی بخش بود. می دانم که فردا همه چیز به روالِ عادی باز می گردد و فاسد می شود. زندگی در اینجا به آرامی شکل می گیرد و رفته رفته در وجودِ من حیات می بازد. با گذشتِ زمان می فهمم که نه در آن زندانِ خوش آب و هوا و نه در این اتاقِ آزاد، در هیچ کجایِ زمین، مکانی ابدی برای من تعریف نشده است. به آرامی، طوری که کیفیتِ گهِ موجود خود را از چشم ها پنهان می کند، با هر جایی خو می گیرم و آرامش را از دست می دهم. به شدت شک می برم. به ماهیت. به کجایی اَم. به اصل و فرعِ ماجرای یک گهِ ناب. آرامشی که در ورایِ آن خیال های خوشی خوابیده است. من با یک تردید همه را می بازم. خانه به تدریج لباس کهنگی و یکنواختی به تن می کند و تیمارستان که روزهایی خانه ی اولم بود از یاد می رود. همیشه اینجوری است. آنجا که هستی مدام به تازگی هایِ خانه فکر میکنی و طعمِ دل خراشِ دردهایِ خانگی به اندامت رسوخ می کند و اما اینجا در اتاق که هستی هنگامِ خواب فکر می کنی که شاید بزرگترین اشتباهت همین آزادی است. آزادی ای که در شب هایش هر چقدر بخواهی بیداری می کشی و روزها هر ساعت که بخواهی صبحانه می خوری و کسی به تو و شعورت کج نگاه نمی کند. وقتی شک می بری که اینجا، جایی که اکنون هستی، چه طور می تواند به بزرگترین اشتباهِ تو تبدیل شود دیگر زندگی مفهومِ خود را در نگاهِ تو با برهنگیِ کامل می بازد و دست به خودفروشی می زند. دیگر در کوچه های تاریک و غلیظِ ذهنِ تو، تنِ حقیرش خریداری ندارد و دیگر چشم به راهِ آزادی نیستی. هر کجا که باشی کوله باری داری پر از بی معنایی
من در جایی میانِ بزرگترین اشتباه خود هستم
هر کار که می کنم، هر کجا که می روم
آیا من خود را به نفهمی زده ام یا این بیخیالی فراورده ی خود ناباوری است؟ جان ها در محوطه ی حضورِ من دچارِ مرگ شده اند و سامانه ی جان پنداری ام درگیر اختلالاتِ موجی است. امواج با تمامِ قوای خود به پیکره ی مغزی ام نفوذ می کنند. و ناگهان من همه چیز را به عمقِ تاریکی پرتاب می کنم به خیالِ اینکه دست هایم خالی از اموراتِ مهمل شوند و دستی بتواند دستم گیرد و من خامِ یک ارتباطِ نامعلوم شوم. آیا من خود را به در و دیوار وجودم کم مالیدم؟ که حالا سراغ از کنجِ هایِ زندگیِ خود ندارم؟ آیا من زیاد خوابیده ام و کم خواب دیده ام که نشان از راه هایِ عبوریِ خارج از داخل و داخل از خارجِ حالم ندارم؟ سخت افتاده ام به گوشه ی تنهاییِ تخت. تو که در من به من می کوبی، تو بگو… باز این من و این روز و صدایِ قدم های فردا… تو که حرف می زنی با من، تو بگو کدام را باور کنم؟
از حالم پرسیدم
گفت که فردا بهتر می شود
حالا هجده ساعت است که فردا را گم کردم
مدت هاست که گفت و گویی میانِ ما صورت نگرفته
مدام تکرار می کند
که فردا که فردا که فردا
دیگر خوب و بد در سرم معنا ندارند
شب ها می فهمم که چقدر تنهایم
و روز را مدام تصور می کنم
که فردا که فردا و الان که فردایش
هنوز اینجا خواهم بود
که فردا… شاید بیاید
می دانی زندگی اَم کجا گیر کرده است؟ یک جایی میانِ فقدان هایِ شخصیتی و اجبارِ بودن هایِ معیوب. آنجا از در و دیوار افکارِ سمی می ریزد و گلو زیر فشارِ این بارش خفه می شود. اما نهایتِ ماجرا در آنجا مرگ نیست. با تمامِ نفس تنگی ها این مرگ نیست که نزدیک می شود. این حقیقتی است که مانندِ یک باورِ بزرگ در تنگنایِ خاطرِ زخم خورده ام جای نمی گیرد. می دانی چقدر می شود از مکان هایی که بویِ تنِ من را می دهند فرار کرد؟ و چقدر می شود، چند روز می شود که روزها در اتاقم نباشم و شب ها جایی خارج از این عادت کَده ی سرد، هم خوابی با ترس کنم؟ اتاقم از آن یخچال هایی است که جنازه هایِ به گور نرفته را درونش جا سازی می کنند و اینجا همچون کابوسی شبانه منجمد شده است. من از سردخانه ای که عبورِ خون را در رگ هایم دچارِ ایستِ ناگهانی می کند، پناه به مکان هایِ نا آشنایِ دیگر می برم چرا که مرگ در این اتاق، مرگ نیست. چرخه ی معیوبی است که میانِ زندگی بیرون و مردگیِ درون روابطِ ناقصی را برقرار می سازد. سرما بسیار زیاد است. دیگر حوصله ی هیچ تلاشی را ندارم. به راحتی از اتاق، اتاقِ من، قرار می کنم تا برایِ گرم شدن پتوها را به دورم نپیچانم. جسدِ من در این اتاق نخواهد مرد، اینجا را سایه هایِ تنهایی تسخیر کرده اند. جسدِ من بی سایه و برهنه بیرون از فضایِ مسمومِ اتاق زندگی خواهد کرد. می دانی چقدر طول می کشد؟ آیا باز می گردم؟ سرد است و در این یخ بندانِ خاطره، کفنی نازک به دورم پیچیده. فرار می کنم. می دانم که مرگ، پایانِ خوشِ یک زندگی است اما نه اینجا، نه این مرگ که از دیواره هایش صدایِ تنفس اتم ها را می توان شنید. نه این مرگ که در خاطرِ مخدوشِ ذهنِ من به ثبت رسیده. نه این مرگ و نه این من و نه آن زندگی ، هیچ کدام نیستیم و هیچ کجا نیستیم و جای ما را بیماری تنگ کرده است. جایِ ما زخمِ چرکینِ یک باور دارد استراحت می کند. دیگر جایِ ما اینجا نیست. کِرم ها در اتاق روییده اند. و اما… تو میدانی جویدنِ اندامِ شعوریِ من چه طعمی دارد؟
بدنم در نقاطِ مختلف می لرزد
دیگر آرام نیستم و
حرفی از من نمی چکد
دفتر روزهاست که کند پیش می رود
هستم و “من” جایی نیست
دیگر آرامی اَم نمی دهند قرص ها
فشارِ خون در رگ هایم
فشارِ زندگی است که می لرزاند اندامم را
دیگر آرام نیستم و
کله اَم در گوشه ای از جمجمه اَم
دچارِ خون مردگی شده است
می گذارم نوشته بی پایان بماند
پایانِ من دیگر به نقطه ای نمی رسد
این موج ِ متناوبی است که
بی پریدِن
وپس از دو هفته این کابوس نیز گذشت. پیروز باد من. پیروز باد روانی که به گه نشست
نگو چرا گول می خورم- بگو که از تنهایی است- این است حالی که بیمار بر آن خوابیده ام. -چطور شدم چنان؟ تو می پرسی؟ قربانیِ یک ترس چه می فهمد، تو می فهمی که می پرسی؟ من خسته از حالِ خودم، قربانیِ جانم شدم. - آخر تو که می دانی چه می شود چرا ادامه می دهی؟ ترس دارم لعنتی. ترس. -مرا با تعجب نگاه نکن من در علامتِ سنوال گیر کرده ام. - چرا اینقدر سفت خود را چسبیده ای؟ میدانی بعضی وقت ها واقعا فکر می کنم بیمارم، باور کن. ورق سیاه می کنم… خود را تباه می کنم. کسی هست که بشنود؟ - بعضی وقت ها باورم سخت می رود که زنده ام. نیست در اتاقم من. - برو حمام شاید آنجا باشد، پیدایش می کنی. ذهنم از غصه نیست که داد می کشد. این صدای بیدار باشِ یک ذهنِ آلوده به خواب است. - چیزِ بد وجو ندارد، وقتی به بدی ها فکر می کنی بسیار پوک می شوی. - بس است دیگر حرف هایت را دور بریز خاطرِ من گنجایش ندارد. - تو چرا آرامش نداری؟ چقدر مانده؟ عمیق فکر کن. شش ساعت چه طور می گذرد؟ آیا اصلا چیزی می فهمی؟ تو چرا آرامش نداری؟ مگر این چیست؟ کمی سبک باش. سبک تر. تو چرا صدای قلبت اینقدر بلند شده است؟ -نه، شقیقه ی خیالم گرفته است. درد می کند. نبض تپ تپ می کند. سر از تنش جدا کنید. -چرا پایت را تکان می دهی؟ چرا تو آرام نداری؟ - درد گرفت، اینقدر تکان نده. - جوهره ی روانم در جویِ هپروط روان شده است. مدام از این منجلاب به منجلابِ بعدی سر می خورم. چه کار کنم من آرامش ندارم. مدام خرابی ام تشدید می گیرد و املایِ اعمالم را نفره ی زیر صفر می دهد. چه کار کنم. من درس هایم را بد می خوانم. در سویِ دیگری که کنجی است مخوف ولی آشنا، دل و روده ی شکم خالی ام به خود می پیچد. و به پیچش ناهمگون آن من دچار به گره خوردگی می شوم. چکار باید کنم. من تغذیه ی سالم ندارم. هرچه ریخت و پاش می کنم. جست و جو می کنم. من دیگر حتی بغض ندارم. حافظه ی گلویم دلتنگِ یک رعشه است. چه کار کنم. من حال ندارم. - تو میدانی چقدر درد دارد؟ اگر که می فهمی بگو. میشا، دخترکِ غمگینِ من نمیخواهم تو را اینجور ببینم . دلم سوز بر می دارد. - نه تو هرگز نمی فهمی. چقدر درد دارد. وگرنه اینقدر سخت نمیزدی. اینقدر سخت…
نیاز به یک حال خوب دارم تا به وسیله ی آن به اموراتِ روزانه ام بپردازم و اشک نریزم. ساده ترین شکلی را که بلدم باید رسم کنم و از آن بیاموزم که چگونه می توان حالی خوب داشت. باز مبهوت شده ام. چشمانم لای هر کجا گیر می کنند و پیام های عصبی به کندی در مغزم جا به جا می شوند. همه چیز در سکون است و من نیاز به حرکت دارم. حرکتی که بتوانم به وسیله آن گذشتِ زمان را درک کنم. واژگونی واژه ی تازه ایست که با من برخورد کرده است. فکر می کنم واژگون شده ام یا در معرض واژگونی پرسه می زنم. نمی دانم افکارم درست کار می کنند یا اینکه آنها هم دچار دگردیسی شده اند. یک جهشِ ناگهانی که به تکاملی ناقص مبتلا میشود و گونه ای از موجوداتِ نایافته را یافت می کند و به انتشار می رساند. همه جا پخش می شوند و هوا گرفتارِ آلاینده هایِ گونه ای می شود. معضلِ ترافیک روانی را هم که نمی شود حل کرد. تمامِ کارها عقب افتاده اند. گستره ی داده های مغزی ام واژگون شده است. آیا حالا من خالی اَم؟ نمیدانم ظرفِ افکارم کجا تخلیه شده است. جمع و جور کردنش را حوصله ای در من نیست. و من همچنان در راستایِ بودن هایم حرکت می کنم. با تمامِ اینها حرکت می کنم چه واژگون و چه سرفراز و سالم و زخم دیده و گه مالی شده. مگر کارِ دیگری هم می شود کرد؟ واژگون شوی و بیوفتی کنارِ بزرگراهی که توقف در حاشیه ی آن ممنوع است؟ مگر می شود تکان نخورد. مگر می توانم ول باشم. کج و معوج شده ای که شده ای، افتادن اینجا راهش نیست. می دانم. باشد. مکالمه ی خوبی بود. تا بعد و بعدی دیگر که از حالِ تو خبری باشد
مغزم درد کرده است
این آب چیست که می ریزد از چشم. این خمیازه ای که می کشم. نگاه کن در بسترم چسبیده ام. یک خوابِ خوش می جنبد به خود که بیمار شده است. در بسترم غرقِ به خواهشم. می خواهمش خواب را. می بینم اَش در این آبی که می ریزد از چشم. ترس را چه کنم. چسبیده است به من که چسبیده ام به بسترِ آلوده به خویشم. بیمار شده ام ؟ یا که خواب شده است تا بیداری بیدار. یک گزینه را انتخاب کن. ترس مرا با ولع خورده است. از جانم می پرسی؟ در تکاپویِ من ناآرام است. این خواب که زده است به سرم. این است رنجی که می برم. یک بیداریِ مخوف در پسِ کله ام. داد می کشد. وقتِ شدنِ صبح، بودنِ یک انسان در کالبد وجودیِ من، وقتِ تمامِ عفونت هایِ درون آمده است. این است بسترم که در آن می خزم. می خزم تا باورِ یک صبح سر برسد به سرم و من مغزم درد کرده است
ماژیک قرمز را برداشتم و نگاه دوختم به خون آلودیِ بدنش. داشت حرف می زند و تنها کسی که می شنید من بودم. داشت می گفت چقدر از قرمز بودن راضی است و پیش از بروز حادثه ی زندگی اش چقدر بی رنگ بوده. خنده ام گرفت. چه فکرهای مدهوشی دارد. چقدر راضی و دل شاد است و چقدر حالم به حالم ناگهان سوخت. گوشه ای از سفیدی میز را انتخاب کردم و رنگ زدم. ماژیک قرمز حال می کند وقتی تنش را می کشند روی این جا و روی آن جا. می گوید برای این کار به دنیا آمده و تنهایی نمی تواند به این مورد بپردازد و هر گاه کسی او را به عنوانِ آلتِ ترسیم به کار می گیرد ذوق می کند. بسیار نفهم شده ام اصلا حرف هایش را نمی فهمم . چرا من شاد نیستم از اینکه کسی به کارم گیرد. خوب ساده بود. من ماژیک قرمز نیستم. خندیدم. به یک جواب رسیدم و این خوب بود. حواسم را آنقدر پرتاب کرد این ور و آن ور که قسمت عمده ای از میز قرمز شد و داد می زد که دیگر زخم نزنم به هیکلِ پر استقامتش. عجب اوضاعی است. ناله ی فردی که مورد ضرب قرار گرفته است و خوشحالی دیگری که خون می پاشد بر تنِ سفیدِ کسی. و من این میان وسیله ای هستم که بی هیچ حس مخصوصی به کاری عبث و بیهوده مشغولم و اگر دادگاهی باشد، احتمالا مجرم حتمیِ ماجرا هستم. آیا این چیزی است که از برای آن به دنیا آمده ام؟ باید برای این شاد باشم و راضی ؟ اینها چرا فقط حرف می زنند و گوش نمی دهند دارم ذوب می شوم به وسیله گرمیِ دستانِ خودم. چرا گوش نمی دهند که نمی فهمم جایگاهم کجاست و نمی فهمم چرا این شاد است و آن ناله می کند؟ دیگر به حد انفجار پر شده ام. چهره ی ماژیک قرمز را با پوشاندم و درش را بستم و انداختم لای خودکارها و مدادها و ماژیک هایی که همه از آنچه هستند راضی اند و دلهره دارند که الان نوبت کدامشان هست که به دستم بیوفتد و کار مفیدی انجام دهد. لحظه ای نفسِ میز برید و از ناله گلویش درد کشید و حواسم پرت شد و دستم نشست روی رنگ شدگیِ تنش و گوشه ای از تنم خونی شد. به دستم نگاه می کنم و نمی فهمم باید ناله کنم یا این اتفاقی است که برای آن زاده شدم. میز خندید و انگار دلش راحت شد که مرا رنگی کرد. لابد فکر می کند الان حالش را درک می کنم و پیش پایش به گه خوردن می افتم. بسیار نفهم شده ام که نمی دانم باید چه حسی داشته باشم. بسیار نادان شده ام که نمی فهمم باید چه بگویم. تمامِ دستم را می کشم به قرمزیِ جنون آلودِ میز. به مرحله ی تازه ای از عشقبازی با هیکلش رسیده ام. ناگهان تمامِ دستم قرمز است. دستِ من و تنِ میز رنگی مخلوط از چرکیِ زخمی متعفن و سفیدیِ خوابی خوش دارد. الان باید بروم حمام. همین حالا. این کاری است که برای آن اینجا هستم. همین حالا باید بروم حمام و تیغ بکشم به تنِ کوفته از خون بازی. تیغ را بر می دارم، لباس را می کنم، آب جاری شده است. زیر پایم آب رنگِ خون دارد. تیغ در دستم سر می خورد ، قرمزی از سطحِ مرطوبِ پوستم بیرون می زند و حالا من چه رنگِ آشنایی را از خود خارج می کنم. احساس رضایت دارم. با خونِ خود زمین را و آب را رنگ می زنم . بسیار خوب می فهمم که اشتیاقِ من در این است که مایعِ داغِ قرمز را از تنم خارج کنم. هنوز میز را درک نکرده ام. اما حرف هایِ ماژِیک قرمز را خوب فهمیدم. فکر می کنم من می توانم یک ماژیک قرمز باشم که ناگهان جوهرم تمام می شود. سست می شوم. سیاهی می روم. رو به اتمام و راضی هستم. ناگهان من سبک ازلیترهایِ خون می شوم و حمام داد می کشد از من
صفحه ی همسایه، سفید و بی خط، و تو داری نوشته هایی را می خوانی که هنوز زاده نشده اند. چقدر باید
بیمار باشی که این خالی را با سیاهیِ درد نفهمِ خودنویس پر کنی و حالا دیگر صفحه سفید نیست، تکه ای از آن به دستانِ من آلوده است و باید نوشته هایی را بخوانم که در زایش آنها نقض رخ داده و همگی معلول اند. این کاری است که خود مرتکب آن شدم. هنوز قوه ی آنالیزِ روانی ام سالم است. به هر حال، هنوز من به آن مشکوکم. یک عبارت می گویم و دیگر خالی…. :
این ناشی از
فقدانِ خودنویسی است
صدای خِرخِر کِتری لایِ کَله ای پُر از بخار چرخ می خورد… بخارها در سرش به دور قاب های شکسته می تنیدند. همه جا پر از مه بود. آنقدر که نمی شد چشم هایش را هدایت کند، برود و کتری را خاموش کند. همه چیز تویِ کله اش قاطی شده بود. خشکیِ لبش گوشه ی داغِ لیوانِ چای را بوس کرد. خشک شد. از آغازِ نگاهش تا سرانجامِ خاطراتِ پیچ در پیچِ درون مغزی اش خشک شد. آنقدر خشک که وقتی فهمید شیشه ی داغ لیوان لبش را سوزانده، دیگر خیلی دیر شده بود. مثلِ همان موقع ها… همان شبها که می فهمید برایِ تکان خوردن خیلی خیلی دیر است. مَرد بین بازوانَش تنگ شده بود. تنگِ تنگِ تنگ. مثل دیشب، پریشب… مثل تمام شبهایی که داشتند در خاطرش بخار می شدند، داغیِ مَرد را روی سینه اش چسبانده بود، اینبار شاید گیجِ خواب بود که خیال می کرد هوا خنک است و پوستِ مَرد - تنِ مَرد - هوای اتاق… چقدر خنک است. کنار گوشش زمزمه کرد. از همان حرف های عاشقانه. از همان حرف های عاشقانه… عاشقانه
میانِ دودی که از چای بلند می شد، می خواست گوشش را از جای بِکَنَد. نفس نفسِ حرف هایی که گفته بود و رفته بود توی سوراخِ گوشِ مَرد، حالا بعد از دو ماه و چند روزی، داشت لایِ راه های پیچیده ی مغزش غلغل می کرد. چایی باز بالا رفت. رفت و خورد به گوشه ی لب دل تنگ و تاول زده اش. حلقش داشت از فشار چیزی می ترکید. قطره ها از روی دهانِ خسته اش ریختند تا رویِ پوست نرم و خشکیده ی گردنش. سُر خوردند توی سینه اش… داغ شد، داغ، داغ، داغ. این داغی می توانست خیلی معنی ها داشته باشد. می توانست خیلی تصاویر را به یاد بیاورد. روی مرد یک تکه سنگ افتاده بود. حالا مرد داشت سینه اش را گرم می کرد. کسی چه می داند. گلویش دیگر خسته بود. دیگر نمی شد یک آبِ دهن گنده ی دیگر بدهد پایین. چای ریخت رویِ همه جایش و همه جایش انگار بی حس بود. نه آخ گفت و نه فهمید
آفتاب که افتاد تویِ اتاق، سرما را حس کرد. چه زود زمستان شده بود. دیشب فهمیده بود هوا دارد به خنکی می رود. تنِ مرد رنگش را گم کرده بود. گرمایش انگار ریخته بود توی آبی که حالا از نگاهِ زن می ریخت. به زبانِ ساده، بدون هیچ پیچ و پیچ بازی ای- می دانست - که مَرد مُرده. شک داشت خودش زنده باشد. سه شب و چند ساعت تویِ گوشش می پرسید… لبانِ مرد دیگر مثل قبل نبود. همه چیز بود و نبود. بود و نبود . جوابی بیرون نزد. کاش یکی می گفت زنده ای… مرده ای… رویِ سردیِ پارکت، ار روی مچِ سرخ شده اش قطره های چای که با خون هم آغوشیِ گرمی می کردند، سُر میخورند و حقیقت از وجودش چکه می کرد. همه ی زندگی با همه ی خنده های مرد- همه با هم - سُر خوردند روی سردی پارکت و تکه های شکسته ی لیوانِ چای - آنها تکه تکه مُرده بودند. زیر لب… زن هنوز می پرسید. انگار داشت می فهمید. اینبار داشت می فهمید. چه بود و نبود و بود و نبود و بود و نبود و…
چک چک چک، مَرد آن شب مُرده بود. فهمیده بود. باور نداشت. چای ریخت رویِ تنش. نگاهش چسبید به دیوار و کنده نشد. همان دیواری که رویش با هم عکس گرفته بودند. چایی ریخت روی تنش. سوخت. باور نکرد. شیشه رفت توی دستش. همه جا. همه ی داغی ها بخار شدند. فهمید نفسش دارد می رود. دارند او را ترک می کنند تمامِ نفس ها. باور نکرد. مُرد. نگاهِ جسدش از روی دیوار کنده نشد. خودش نفهمید چه شد. مرد - کنار سردی اش شامِ تعفن می خورد. رفت. باور نکرده و ،
ساعت ها به خطوط موازی کاغذ خیره ماند تا حرفی از نگاه قلم چکه کند. معمولا هیچ اتفاقِ مخصوصی نمی افتد. در آخر یا صفحه به خالی ماندن ادامه میدهد یا با حروفِ اضافی سیاه می شود. فکر، تمام این مصیبت ها از سویِ فکر روی زندگی اش فرود آمده اند. فکر زیاد آفتی شده است که ذراتِ بنیادینِ حضورش را تغذیه می کند. اکنون سالها میگذرد که نگاهش خطوط موازی کاغذ را رها نکرده است و هنوز خبر از حادثه ای نیست. فکر می کند چطور می توان به ماهیت آدم ها شک نبرد. آدم ها مشکوک هستند و او قربانیِ چیزِ نامحدودی، شبیه به، سادگی است. حالا وسط خیرگیِ فکر ناآرام به سراغ آدم ها رفته است… این دیگر تهوع آور ترین شکل ممکنِ رویدادِ یک حادثه ی بی صدا است. خوابش می آید. از فردا می ترسد. از تپشِ ناخوشِ قلبش که خواب را تلخ می کند می ترسد. با این حال ادامه ندادن به نوشته ای خواب آلود کاری است که باید به آن تن دهد. خواب همیشه قوی تر است
امروز از آن روزهاست که تا تمام شود فقط می نشینی و نگاهش می کنی. و تا تمام شود، نگاه تو به دیوار مثل ساعت می چسبد و تیک و تاک می کند. امروز را چطور تمام کند. تمام شدنی است؟ خودش تمام می شود. این یک حمله دیگر است. امروز بلایا زیاد اند و درصد حضورِ من ها کم است. حال ندارد. ذوق ندارد. هیچ ندارد. تماشاگری بی انگیزه نشسته است به تماشایِ زندگیِ امروزِ من. خسته ای؟ نه. خوابت می آید؟ نه. ادامه نده. هرچه بگویی می گویم- می گوید نه. امروز خلاصه تمام حرف هایم نه است. آن خواب که وقت نوشتن بر او غلبه کرد و پشت چشم هایش لم داد، هنوز بیدار نشده است. می دانی وقتی آدم ها ضعیف می شوند چه نوع اتفاقاتی امکانِ افتادن دارند؟ نه. تا زمانی که باور به ضعف خود نبرده ام نمی خواهم بدانم. پس هنوز باور نبرده ای؟ نه. خوب است. خوب؟ خوب چیست که به این صورت از آن با من حرف می زنی؟ خوب تا خواب یک الف کم دارد. با این تشریح… آن را می پذیرم. اما خوب تا من جایی ندارد که کم و کسری اش را بچپانم تویش. خوب تا من جایی ندارد. جمله ایست منفی. منفی و مثبت دیگر در او تعریفی ندارند. چقدر امروز حرف های جان بخش می زند. اصلا جان در کالبد جسمانی اش آرام ندارد. می خواهد از سوراخ های وجودی اش بپاشد بیرون و کمی در فضای خالی جفتک بزند. کاغذ با خطوط موازی اش حوصله ی ما را دارد؟ چه مهم است؟ گاهی اوقات حوصله ی اول شخص در جمله ی اِنُم قرار دارد. اتفاقات می افتند و و حروف روی کاغذ جاری می شوند. چه حوصله ات باشد و چه نه. به کسی چه مربوط که حوصله تو را در خود خورانده است یا نه. من تغذیه ای برای تمام عوامل درونی ام هستم و موظف به ایجاد تعادل و عدالت میان اعضا…. چرا بی خود خود را موظف به امرِ ویران گر می کنی؟ خفه شو. تو چرا بی خود من را از اموراتم منع می کنی؟ از امروز به هیچ جانداری و غیر جانداری اعتماد ندارد و سوءِ ضن بخش مهمی است که زاویه های کناریِ روانش را سیاه کرده است. اتاق خیالش که در بالای افکارش و در طبقه ی آخر وجود بنا شده است، دارد دچار لغزش و زلزله می شود. با این حال ادامه ندادن به نوشته ای متزلزل کاری است که باید به آن تن دهد. زلزله همیشه قوی تر است
این ضعف از برایِ آن نیست. از برای سر گیجه ایست که دچارم کرده است. به دنبالِ حالِ خوب دوان دوان می رود. اما هر چه بیشتر، کمتر، می شود. به یاد ندارم تا به امروز به این حد پوک شده باشم. پوکی هم واژه ی جدید و خوش لحنی است. این ساعت ها می گذرند و بلاخره به پناهگاه خانگی اش خواهد رسید. تنها واقعیت حاضر همین است. بلاخره به خانه میروم و شاید گریه کند و آرام شوم. تا به امروز این چنین دچار سرسام نبوده ام. گریه کردم گفتند چرا. داد زدند. بیشتر گریه کردم. و بیشتر لال شدم . گفتند بیخیال بگذار به حالِ خودش باشد. آری بگذارید به حال خودم که از حالٍ شما صد درجه انحراف دارد. گویند که انسان دارنده ی اختیار است. من اما اختیار اشک هایم را داده ام به دست تشر هایِ ناچیزِ زمانه. کار بدی است. می داند. باز غمگین شده است. باز شروع شده است. و من دارد به طول درازِ این ماجرا انرژی می دهد تا هرچه انرژی دارم از وجود خارج شود. در نهایت چه می شود؟ چیزها با هم جور می شوند یا… امروز هرچه بگویی می گوید نه. لعنت بر تمام موجوداتی که قصد نفوذ در ریشه وجودی من را دارند. و لعنت به من که می گذارم موجودات نا شناخته به آسانی وارد مجاریِ ذهنم شوتد. لعنت به تمام جهان که تاثیرش را چه تو باشی و چه نه، ول می دهد میان رویاهای خسته. تا سال بعد چه می شوند؟ فردای من چه می شوی؟
خوب برای امروز که نیمی اش هم نگذشته است، آه و ناله بس است. شروع کن به نوشتن چیزی درست. و بگو آری. یک هو عوض شو. عوضی شو. عوضی. عوضیِ مطلق. دنیا عوضی تر از توست. با خودم چپ افتاده ام. عوضی تر از این می خواهی؟ ساعت خودش شش و نیم می شود چه تو کاری بکنی چه نه. همیشه وقتی به ماجرا نزدیک می شود، بیشتر از پیش از خاطر آن دور می شود. می دانم دلش از حضور آدم ها به خشم آمده. و از میزانِ زیادِ خشونت های خود خورنده ی خود به تنگ آمده. حالا یک باد می وزد و شیره ی وجودی من به تاراج می رود. پخش در هوای ساکن اطراف می شود و در نهایت شاید چیزی از من باقی نماند. از چیزی که هنوز شکلی به خود نگرفته است. این بسیار وحشتناک است. پیش از ساختن ماجرا شخصیت های اصلی بخار می شوند و به هوا می روند. آیا ماجرا اینجا تمام می شود؟ فکر نمی کنم. نکبتی هرگز تمام نمی شود. و تو باز دست به شخصیت سازی می زنی و او از درون تو را خواهد شکاند و تکه هایت را با ولع خواهد جوید. و تو نوشخوار خواهی شد زیر دندان هایِ یک من. منِ من آزار… با این حال ادامه ندادن به نوشته ای آلوده به من کاری است که باید به آن تن دهد. منِ من آزار ، همیشه قوی تر است
آمده ام بگویم: دکتر! نفسم گیر کرده است. من را بالا بیاور
چه کار داری دیروز چه شد. فرصت ها به جای محدودیت ها. یک شعار خوب که بوی تعفن می دهد. هیچ محدودیتی نیست مگر در خودِ خودباخته ای که مدام به زاری در جست و جوی من می گردد. محدودیت جدیِ تفکر مرزهای بی نهایت را می طلبد. و فکر از آنِ کیست؟ اگر به خود باور داری فکر برای تو چرخ دنده های آشفته ی خود را به حرکت در می آورد . پس تو آماده باش که به بُعد هایِ نا معلوم هجوم بَری و محدودیت ها را بر کف لعزنده خیالت له کنی. از بعد های نامعلومی حرف می زنم که جز چهار کنج اتاقِ غمینِ افکارت هستند. بعد هایی که تا چشمِ درون سری ات را باز نکنی آنها را نخواهی دید. و اگر بازکنی باز هم نخواهی فهمید، مگر پیش از آن ملاقاتی با عوامل خورنده ی باورهایت داشته باشی و اختلاف را از میان ببری. یک چیزی فهمیده ام که شاید دوایی باشد بر زخمِ چرکینِ اندیشه ام، که معالجه اش را هیچ متخصصی جز من توانا نیست: آدم های معمولی ممکن است بتوانند خود را غیر معمولِ آنچه هستند نشان دهند. و در عمل به بیش از چهل درصد چیزی که شبیه به آن شده اند برسند. اما آدم های غیر معمول نمی توانند خود را در کالبد عمومیت و اعتدالِ بشری قرار دهند. دیگر سعی به این ندارد که معمول باشد. معمول بودن چون اسیدی است که پوست نازک بدنِ روانش را می خورد
بار چندمم است که می گویم بس است دیگر. اشکالی ندارد. هزار بار دیگر هم خواهم گفت تا دختر چشم از خطوط موازی دفتر بر دارد. و چشمِ به درونِ هویتِ شقه شده ی خود ببرد و مدتی در خود به خود زل بزند. با یک چشم دنیا را ببین و قوای چشم دیگر را به درون فرست. فرصت ها به جای محدودیت ها. شعار امروز حالم را به هم میزند. چاره ای نیست. حقیقت اصولا موضوع حال بهم زنی است. باید دانست که نیازِ به تهوع چه نیاز حیاتی و چه دوایِ مناسبی است. با این حال
… وقتی جمله روی من گیر می کند
یک من به من بدهید تا او را به قتل برسانم و محکوم به اعدام شوم. بسیار عصبانی و بسیار ترسناک شده ام. خواب دارد عناصر وجودم را دانه دانه تجزیه می کند و امانم نمیدهد به انجام امورات روزانه، شب با روشنی ها به لج افتاده و من شده است بازیچه ی حقیر داستان. یک من به من بدهید تا او را به قتل برسانم. این احساس من است. عصبانی ست. یک من به من بدهید تا او را به قتل برسانم. شاید رها گردم از این ابهامِ آلوده به ذراتِ بنیادینِ من. یک من به من بدهید تا او را نکه تکه کنم و هر تکه را به جای دیگری معنا کنم و معادله ای بسازم که ریشه اش تنها یک من باشد. یک من به من بدهید تا او را تجزیه کنم به ساده ترین صورت. یک من به من بدهید تا او را به قتل برسانم. تا او را تجزیه کنم به ساده ترین صورت و از زیر رادیکال با فرجه بینهایت بیرونش کشم و معادله ای بسازم که ریشه اش تنها یک من باشد. تکرار. و بعد آن من را به من بدهید تا به مرگ بفرستمش. بعد از تمام این کارها شاید رها شوم از من. این منِ فاسد پایتختِ آلودگی های کابوس گونه شده است و هر کابوس منی ساخته است مجازی و حالا باز می پرسم: کدامم کجاست؟ من درد می کند. درد. درد.درد. آیا کسی می فهمد؟ یک من به من بدهید تا او را تجزیه کنم و هر تکه را جای دیگری معنا کنم، از زیر رادیکال با فرجه بینهایت بیرونش کشم و معادله ای بسازم که ریشه اش تنها یک من باشد.
من پایتختِ آلوده به کابوسم و هوایم هوایِ خفگی است. من از اهالیِ جانم به خشم آمده ام. (من را روان و خرد تیره گردید). و از خواب های بی وقفه شکایت دارم. حاکم شهر به خواب رفته است. پایتخت در معرض زندگی ست. و زندگی بر لبه پرتگاه با چشمانی مست لی لی بازی می کند. اینجا رکود نیست. نوسان جانم را احاطه کرده و نیروی جاذبه معنای خود را به جاذبه ی آلودگی ها باخته. نوسان های بی مورد- رعشه های ناگهانی - و البته مقدس - محفظه فوقانیِ تنم را قرق کرده اند. و نیروی درون هسته ای به منقی بینهایت نزول می کند. و اینجاست که پادماده به اوج محبوبیت خود می رسد. اینجا در من. اکنون انفجار نزدیک است. من پایتختِ متزلزل، سخت و شکننده ی سیاره ی ذهن بشری هستم که در خود فرو رفته است. من گیر دارم. درد دارم من. من منبع تبدیل انرژی های پیاپی هستم. از فاز ها به فاز ها جهش می کنم . بی درنگ و در خواب. ناگهان صبح از حلق پنجره بالا می آید و زمین اتاق را نشانم می دهد. می ترسم از ادامه ی روزم. ناگهان یک من به من بدهید تا او را به قتل برسانم تا خون بالا بیاورد. مدام شب میشود . و مدام روز میشود . و مدام من می شوم . مدام اتفاق می افتد. نشده است شب بماند . روز کش بیاید . یا من لحظه ای بخار شوم . نشده است یک من به من بدهند تا او را عاشقانه به قتل
. صرفه جویی در کلام
در اعماق موجودیت هر موجودی ، راه ها و بی راهه هایی هست که به دالان های پرپیچ و خم داستان ها شباهتی جدی دارد. اما دست و پاهای موجود برای گذر از تمام این راه ها و بی راهه ها به میزان کافی وجود ندارند. در اغلب اوقات تنها انتخاب یک راه ممکن می باشد. تا زمانی که انتخابی صورت نگرفته، امکان انتخاب هر کدام تا ابدِ زمانی پذیرای سیستم انتخابیِ ذهن است. در اینجا با معضلی مواجه می شویم که نام مخصوصی دارد و آن مغزپیچگی است. مغز که دچار پیچش شد بدون کسب اجازه و گواهی عبور از انتخاب های آشفته، در میان یکا یک گزینه های موجود به پرسه می افتد و چشم به سیاهی عمیقی دچار می شود که حالِ مورد نیازی ندارد… مسئله می ماند و یک انتخاب که اگر در انجامش درنگ جایز می بود دیگر معنای انتخابی اختیاری به اوج شکوفایی خود می رسید. اینجا درنگ جایز نیست و گزینه ها تو در توی هم وارد مجرای عصبی فکر می شوند، آنگاه است که ترسناک ترین پناهگاه هایِ درونی به دلیل آشنایی با موجودیتِ موجود، به قابل تحمل ترین واقعیت تبدیل می شوند. چراکه ملجاءای ترسناک و ناآشنا هزاران بار حال بهم زن تر از جایگاهی ناآشنا و خوف آور است… مغز بشر نقاطی پوک دارد و این نقاط پوک در شکم پر از خلاءِ خود، نقاطی وسیع تر از معنا دارند. همه چیز در صدایِ آرام و خالیِ این پوکی ها شکل حقیقی خود را نشان می دهد. در هر حال مسئله شده است انتخابی کور در بی راهه های موجودی که بصیرت درونی را لای نگاه های آشفته ی محیطِ خارجی گم کرده و به گور فرستاده. انتخاب . باید انتخابی در میان باشد تا جایی به نام مغز، پیچشِ آرام تری را طی کند. باید دانست که این پیچش تمامی ندارد و چیزی که نمک به زخم چرکین باور می پاشد، گره خوردگیِ دالان هایِ هویتی گم شده است. هویت این دالان ها در تنیدگیِ ناخودآگاهشان پنهان می شود و در آنجا که سیستم های مغزی دچار ویروس زدگی شده اند، این هویت تعریف شده از مسیر الگوریتم های پیش نوشته خارج می شود. هویت که روی سطح پوست پوست شده ی فهم بشری مثل جوشی چرکین بیرون زده است ناگهان کَنده می شود و چرک و اندکی خونِ آلوده به ترس می بارد بر دیواره ی نامحدود ذهن. حالا ذهن کثیف و مغز بی صاحب شده است و موجود در عمق موجودیت خود فقط به عادت کهنه ای قدم می زند و دست تکان می دهد تا مولکول های هوا جنبشی را از حضور او در تاریخٍ آفت زده ی دوران به ثبت برسانند. در نهایت یا باید هویتی نو به مانند جوشی تازه بر سطح پوست ورم کند و شکلی به آن بدهد و یا در گودالی که بر سطح رویینِ اندیشه حفر شده است، چال شود و پس از مدتی موجود دیگر صدایی و نشانی از خود ندارد.در این مرحله هویت تمام معنانیِ از پیش فرض شده خود را از دست می دهد و بی صاحب تر از مغرِ هویت باخته می شود. مدت ها از حضور رفته بر هپروطش می گذرد… مسئله اینجاست که موجودی فاقد نشانه های ذهن زیستی مدت هاست که دارد تاریخ را دچار سرگردانی می کند و مولکول های معلق هوا که اندیشه را مدت ها پیش از حضور موجودیتی روی خاک، به احتمال حضور موجود پیش کش کرده اند، نمیدانند آنچه به جنبش در آورده شان محفظه پوکی است که خود را میانِ خودهایِ راه گم کرده به قتل رسانده. این بود ماجرای فاجعه ای که هر لحظه امکانٍ وقوع دارد. هشدار و هشدار . چشمِ درون سری را کمی باید گشود، خواب و بیداری در آنجا که درونِ تداخل های وجودی است یکسان و در یک جان خلاصه می شوند. هویت را نباید معلول کرد که معلولیت داخلی چشم را بسته و دریچه درد را بازتر میکند تا به انتهای دروازه های رنج
جهش کن و به زیبایی ها نگاهی انداز و نگو که نیست که باور نمی کنم…
فقط حالش را در خود گم کرده ام و مدام از درون دستگاه تولید حال ، شِکوه های بی حوصلگی برون می دهم. در میان لرزش های متوالی قلبم هیچ نشانی از بودن و زیستن پیدا نیست. همه اش شده است روزی بیست و پنج ساعت خواب و خواب شده است مبتلای ذهن پریشان حالِ من. این روزها حالِ زندگی کردن ندارم و چه دارم؟ نمیدانم. گردپاشیِ سمومِ مهلک روی انگیزه های درونی شروع شده است و زهر به سوی منبع ذخیره پتانسیل های وجودی ام پیشروی می کند. باید بلند شوم و واقعیت وجود را باور کنم. دوای این سم تنها یک تکان ساده است که در من گرفتار سختی شده است. باید حضور پیدا کنم . حضور من در میانِ این دردراهِ بی حالِ زندگی خصلت مرئی بودن را از دست داده است. حضور من پیغام می رساند که برایم دلتنگ است
می خواهم بلند شوم اما انگار چسبیده ام به انتهای زمین. در آینه نفس می کشم و می شنوم که می گوید هنوز زنده ام. بخارِ نفسِ من بر تنِ شکننده ی آینه، آه می پاشد و بازتابِ این آه بلند به جداره های بودن من گیر می کند. هنوز زنده ام…
می خواهم دست بالا ببرم و بگویم «من» ، اما انگار ماهیچه های پوسته ی ضخیم بودنم دچار گرفتگی شده اند. و هر بیست و چهار ساعت یکبار نیازمند به خوابی بیست و پنج ساعته می شوند. و اما انگار گفتنِ یک «من» به روی زبان خشک شده است و خشک سالی دهانم بیمارش کرده است. آهِ من گیر دارد و خارج نمی شود، من خودم گیر کرده ای در آهم. هنوز زنده ام…
می خواهم حوصله بالا بیاورم و آنقدر اشباع از حال شوم که زندگی به دنبالم بدود، اما انگار تهی بودن، معده ی خیال و احوالاتم را در خود مچاله کرده است و خبر از تهوعی ناگهانی نیست. مزاج مغزی ام به سوی کدر شدن راه گرفته است و رفتنش را هیچ منی جلودار نیست. آیا آنجا پشت نگاه سوزان من ، سلول ها راحت نفس می کشند؟ آیا اوضاع درونیِ محفظه فوقانیِ بدنم معتدل است؟ شک می برم و این تردید به هر چه که هست کاش تخلیه میشد. هنوز زنده ام…
میخواهم یک حرف پر معنا که در خود خاصیت جنبندگی دارد روی خطوط موازی کاغذ تف کنم و بجنبانم حروفی را که دم از مردگی من می زنند. اما انگار در اعماق مرداب وجودم مایعی نمانده است که در ماهیت جامدِ خود حرف تازه ای تولید کند. می خواهم یک واقعیت غیر مجازی را همین جا باور کنم و در هر جای دیگر، باور را به دنبال خود بکشانم . می خواهم باور کنم هنوز زنده ام…. و زنده ها دست کم نیاز به بودن و نیاز به زیبایی ها دارند…. زنده ها آهِشان روی آینه می چسبد و به تدریج محو می شود و چهره یک زنده درون آینه به ثبت می رسد که این خصوصیت آینه ای در نفس من هست. آیا یعنی که هنوز زنده ام؟ زنده ها از من قوی ترند و من به زنده هایی می مانم که از درون هورمون های زیستی شان بزاقِ مرگ ترشح می شود و اما انگار هنوز زنده اند…