تو ، همان من ، که آگاه باش توام
من خسته ام
نمیبینی دیوارم ریخته آوارَت
ساکـنان سکوت خورده اند
دیشب، بیهوش که بودی ناجی ها برایمان آمدند
من بیشتر ریختم
تو خس خس کردی و پسلرزهات رنجهای پسخوابیده را تکان نداد
اما
نجات دهندهگان گـُـرخیدند
نویسه های لایِ لزجِ مغزت را ، همان من ،
یافت نشدیم
خیانت کردیم ما ؟ همان بیهمهگان
چه طور نمیفهمند زیرِ آوار سنگ تریم، مگر همین را نمی خواستند؟
نه
شاید هم برای امرارمعاش نجات میهند
شنیدهام سازمانِ کنترلِ آه های تکان دهنده، پول خوبی می دهد
می شود صبح ها لـُـختی را درآوریم
با یکی از آن گـُـه پوش ها
در خواست دهیم
و با چند لیتر بادِ هوا وانمود کنیم:
ما چیزی فراختر از اُرگاسمِ جنسیِ نویسنده سراغ داریم
که دیوار می ریزاند
حالا استخدام شدیم
جهان خورشید بالا میآورد و تمامِ روز
میرویم لایِ آوارها
آوارهایِ ریخته بر ساکنانِ وحشیِ خودمان
و کمک میکنیم سوراخ ها را سد کنند ، آبِشان را جمع
کافی است شُرت پایشان کنیم؛ اهلی می شوند
رویِ تننویسه ها هم آستین می کشیم
بعد ما دیگر آن زیر نیستیم که بریزیم
می شویم کارمندِ نمونه ی ماه -
معتبر که شدیم
حالا کاغذهایِ بیشتری می خریم
دیوارهایِ سنگین تر
لباس هایی با دکمه هایِ آسان برای دریده شدن
بیا زندگی کنیم
شب شدیم باز
همان تو
همان من
خراب بر …
اینجور نگاه نکن
بیا شک کنیم !