من همه نگاه شده ام
هنگام که نگاه نمی کنی
سیگار نمی کشی
تردیدهای ناسروده ات را برای من نمی خوانی
نمی شنوی
هنگام که زجه ی قتل های زنجیره ایِ آهنگی می شوم
که با من نشنیده ای
من همه نگاه شده ام
به جاری جنون بر پوستِ خط خطی ام
به هنگام که می شوی مخاطبِ بی کلمه
ساعت ها گوشم نمی دهی
به کلیدهایِ ماشینِ تحریر
که به فشارِ نیستـــن ات کوبیده می شوند بر خالیِ میانِمان
که کاغذ معنای عشق در نگاهِ هزارم را می فهمد
هنگام که
من همه نگاه شده ام
عابری می گذرد ، عاشق است یا دیوانه
بوق ماشین ها می خوانند مرا
ناگهان انحرافِ مسیر آدم ها به سویم
که همه نگاه شده اند
بر من
که همه نگاه بوده ام
نه عاشق و دیوانه
من جُرمِ هرگز نخندیدنت را گردن گرفته ام
هرگز ندیدنت،
بیشتر نمی خندم
من همه نگاه می شوم
در جایگاهِ نبودنـــت