حتی اگر که تبخیر شود و مُرده،
تحقیر شویم و آزرده،
بهتر است تا دریا را خیس کنیم
ــــ
برگذر از صدایِ گنجشگِ صبح که می کند خبر لاله ی گوشت را بگیر
بِبَند دَرَش
که دیگر روز نمی شود هرگز
این گنجشگَک ها دیوانه اند، کورند
نور نمی فهمند چیست اصلا
اَفیون خورده نیستی،
اینها کناره ی تخت ات جیره ی دورانِ قحطی است
که نسلِ روشن گراییِ کورکورانه را جَذبه ی ماده ی تاریک بلعید دیروز و
امروز فضولاتش ماییم
ماییم بر فاضلابِ مرکزی شهر روان
به کویر می ریزیم و سقوط به عرش می کنیم
عرشِ سیال خشکیِ صحرا است حتی اگر که تبخیر شود و مُرده،
تحقیر شویم و آزرده، بهتر است تا دریا را خیس کنیم
برگذشتیم از دوازده، به وقتِ ظهر
غذایِ مانده ی نیمروز
نیمرویِ بیهوده خفتن به انضمامِ خرمایِ بی هسته ی وجود.
برگذشتیم از نبات و سیگار و چای
برنشستیم به کافه ی گشنگی هایِ نسلی بی فروغ
نسلِ من که آرمانش مرده بود به روزِ تولد
مِی اینجا شعله می دَمد، فندک مستی می دهد
سیگار بوسه می دهد
یار دود می شود
می رود هوا
می پراکند فضا
نور پخش می شود
سلام! صبحگاهِ کور
برگذر از صدایِ بیمارِ تار
که ماندنت بر این سروَرانِ حال، مردگانِ پار… خطاست
برگذر از روانِ پریشِ روان نویس که می چکد
به تُنگِ سوراخِ نونهالانِ ناجوان
که سوی خواندن ندارند
جز چند بندِ بی اساس
اثاث! جمع کن
از مستاجریِ خود درآ
سمسار صدا کن
بی اساسیِ اثاثت مفت نمی اَرزدش، بده بره
من و تو جز یک مداد و کاغذ چه می خواهیم مگر؟
حکمِ تخلیه بیاور، مامور
بریز خودت را برون
برگذر از من خودت ببین کجاست شب اَت که روز اَت نمی رسد
هرچه می خواند گنجشگِ کوکیِ وجودت
که روزی تشویشِ بیهوده ی
اولین شعاعِ روشنی را می فهمید،
کجاست؟