دیگر مرگ نه بر اَربابان! بردگان را بیشتر هم باید چوبِ فلک
صد ها ضربه ام که خورند حاشا نمی کنند غفلت
آزاد نمی شود فکرم
تنها لَختی کافی ، ایستادم و فکر دیدم پیچیده به پایم خموده بود در حلقه ی فکرم آن دم که آزاد می اندیشیدم
ناخن می جوید ــَ م، یا من می جویدم ناخن. آن همه زخم ها که می سوزید مرا
نهان می کرد بردگی اش را آزادی به بردگیِ من به آزادی و بود این زنجیره ی آزادی بر بسته ی زنجیری …
دیدی چه حالِمان دادند، تَفت خوریدم، دادند رهاییِ بی واسطه، معاف از مالیاتِ سپرده
معاف از هر چه قفل و بند و ریشه -
ریشت را گِرو گذاشتی صبح ها برای آینه که شب در با پا باز می کنی
سر و کول خموده بر نانِ آزادی
نان دیدی حالا گندم شده پیچیده پایم خموده بر رسته ی خراباتیان، تُف می خورد از آینه
آزاد بود که جز دیوارِ روبه رو جایی نمی چسبید، آینه.
همه ی ریش هایت را ببین چاهِ فاضلاب برده است گِرو…
بردگانِ بی جیره ی آزادی بودیم - شیره مان می مکید و حال می آمد،  ریشه می دواند
برده ی بردگیِ ما بود آزادی، ما است آزادی
آزادی
دی
لَختی کافی بود، دی اگر امروز نیست. حواست که هست، در پنج گانه ی سلامت، هستی که تو
لَختی بیاست و ساق پایت بین چیست که می خاراند