با هم به روزها می رویم
بی آنکه ویرگولی بر ایست گاهِ شب نگهِ مان دارد
به روزهایی با زمان های مکانیکی
نوسان هایِ متناوب
دیگر رنج نمی کشیم
اعداد برخلافِ کلمات، همانگونه که هستند خلق می شوند
و برخلافِ آدم ها همانگونه می نِمایانند که هستند
دیگر هرگاه خواستی که باشی، فقط ساعت را کوک کن
برایِ دو سومِ روز انرژی خواهیم داشت
سوختِ مان: هوا، آب، غذا و البته اندیشه است که در انقباضِ مغز خون را جریان می دهد
و شب ها به مرخصیِ هشت ساعته می رویم،
با حقوقی که از چرخ دنده ها به تاراج می بریم، چرخیدن می آموزیم
و مفهومی را پیچیده در چرخ می خریم
اندیشه ها جز موج های الکتریکی نیستند که طبیعت را می شکافند
و طبیعت جز مجموعه ای از اَهرم ها، نیرو ها و اعدادِ هندسی،
دستگاهِ استعاره ی شاعری نیست که باران را بی هویت می کند و آسمان را به غم می کِشد
اتم هایی را که جز تعلیق، احساسی ندارند
می توانیم مکانیک هایِ ماهری باشیم!
با هم به روزها می رویم
و تا شب به تجزیه ی نور می پردازیم
چرا که نور سببِ تاریکی است، نه روان پریشی های هورمونی
و سرما، خلاءِ گرمی است، نه فقدانِ بوسه اش
بیا طبیعت را لخت کنیم
دیوار می تواند سخت باشد، مثلِ خودش
و تنهایی تلخ
نه به مزه ی بادام های تصادفی
که چون
تنهایی ســـت
تلــــــــــــــــــــــــــــخ