خمیده بر تخت
بی گاه، گردن افتاده بر سینه
نگاهم را بی رحمانه باز نگه می دارم
سراسر، شب را نگهبانی می دهم
که شاید
واژه ای بیاید و آن را شکار کنم
آخر اگر من خواب و ناخودآگاه بیدار
هیچ تضمینی نیست
که واژه را باکره تحویلم دهد