بد آفتی است. هر طور هم که باشی به خودت شک می کنی. هر طور هم که باشی هوس انگیزی، شک تو را می کند. به بایگانی ذهنیاتت سر می زنی و چشمت را روی نشانی ها ی زمان و مکان می بندی. با هر زاویه ای هم تلاش کنی، آخرش نگاهت زیر جاذبه ی روزهایی که از آن ها تنها اعدادِ بی مفهومی مانده اند گیر می کند. ورقی بیرون می کشی، شروع به خواندن  که می کنی در هر واژه انگار سرودِ مراسمِ تدفین اَت است که زمزمه می شود. گاهی احتمالا برایِ نشنیدن اَش، با صدای بلند می خوانی… اینها چیست؟ اینها را دیگر کدام نابغه ی ابلهی نوشته؟ چه کسی؟ مهم نیست. چطور می توانستم گاهی چندها پاراگراف بنویسم. عجب لحنِ ساده ای دارد. عجب ترکیب های اضافیِ مناسبی. چه توصیفِ هوشمندانه ای. ببین! باید اینجور بنویسی باید مفهوم بنویسی. لعنتی! یادت نیست؟ یادت نیست آن زمان که همین ها، همین مفاهیمِ مفهوم را می نوشتی چقدر تردید می کردی که چرا اینقدر پیچش دادم. چرا نمی فهمم چه کوفتی نوشته ام. حالا برای من چهره خم می کنی که به به و چه چه، چه روانِ روانی داشتم


اصلا می دانی من دارم چیزی را از تو پنهان می کنم. تازگی ها بیشترِ نوشتن هایم از روی عادت است و از روی عادت است که دنبالِ واژه می گردم که از خود لحنی می زایم تا با آن احساسِ نزدیکی کنم. آیا این پایانِ انرژی مفید یک دستگاهِ جمله سازی است؟ مرگ بر تمامِ اصول و ضوابطِ کار!    فهمیده ام که هیچ چیز جز یک هیچِ فرامعنا، زندگیِ من نیست. هیچ چیز نمی تواند زندگی آدم باشد. زندگی آدم هیچ نیست. نوشتن هم دیگر زندگی من نیست. نوشتن کارِ من  است. چیزی شبیه به غمِ نان. آدم ها حاضرند سی ها سال به ساعتِ صبح فحش بدهند که یاد می آوَرَد هر روز، روزی مثل دیروز آمده است. آدم ها حاضرند سی ها سال بیزار از روزمرگی، روزمُردگی کنند تا مثلِ من و تو شب را با روز در نیامیزند.. تا صبح را به ساعتِ ظهر بر نرمیِ سختِ  تخت فرو نروند و سرگرمِ مرگِ علنی نشوند. آری آدم ها کار می کنند. زندگیِ شان می شود کار. تا یک دم را به مانندِ ذهنِ مشکوکِ ما نفس نکشند.  و من دیگر نمی نویسم که زندگی کنم. می نویسم برایِ نجات. برایِ کار.  برایِ اینکه من ساعتِ زنگدارِ صبحگاهی ندارم


تو هم دیگر بس کن. اینقدر شک به هپروطِ باورم نران.  تازگی ها مریض شده ام. بله واژه ی بی معنی و خنده آوری است. حتی بیشتر از اینها هم.  وسواس گرفته ام. هنوز دو روز نگذشته که چیزی ننوشته ام بی اختیار می گویم مدت هاست ساکتم، دیگر کارم تمام است. سرِ تمامِ کاغذ های خالی داد می زنم. مدت هایِ من یعنی دو روز، گاهی نیمی از نیمِ روز. تمامِ کارِ من یعنی همین. همین که روز بگذرد و چیزی نوشته باشم. بدتر از آن اینکه وقتی چیزی عادت می شود دیگر انگار هر چه هم بشود، نمی شود


تو حق داری که سرزنشم می کنی. که لحنِ گذشته را به رخم می کشی. اما خوب من که می دانم گذشته هم با من مثل امروز بودی - کدام را باور کنم؟ 



دلتنگیِ تو برای روزهایِ مرده ام یا تردیدی که به من می گوید این روزها هم مرده اند؟