من دست از سرِ خود برداشته ام
تو با من از کدام تکه حرف می زنی؟
به کدام امید سئوالم می پرسی
که باز منحنیِ ناقصی رویِ لب هایم بشیند
و از خنده ام شاد شوی؟
نه، دیگر کاری به این چیزها ندارم
افکارِ پوچی که دنبالشان می گردی هنوز شب ها
کنارم می خوابند
و روز با صدایِ ناله ی خود، اگر که خوابیده باشم
بیدارم می کنند
تو از بی خوابی و خستگیِ چشم هایی سر خورده
چه می دانی
از کسی که پوچی را سر می کشد
در هر جرعه ی حمام
در هر تولدِ واژه
و گودیِ چشم هایِ نگرانِ تو که مرا
در خود دفن می کنند




پس از تاریکی خواهی فهمید که نور
چطور چروکیدگیِ پوستِ اندیشه ات را
بر جسته نشان می دهد
زمانی فرا می رسد که شاید بفهمی
آن دردِ موهوم که به جُرمِ همبستری اش با من
دوایش دادی - تیمار نخواهد شد




در امتدادِ نگاهِ دوخته بر کفِ هیچم
جوابی نیست
گناهی نیست
اندکی وا مانده اَم
بی جواب مانده ای از من؟ سخت است؟
من روزهاست که به بهانه ی تکه ای جواب
سئوال می پرسم - پاسخم اما در خوابم ندیده ام
ای وسوسه ی نابِ تباهی
که بر پوستم این چنین خزیده ای
از لغزشِ تو من فریاد داده ام سر




که کنترل هست در دست و
من خود از دست رفته ام