دختر از خوابِ بیست و پنج ساعته که بر می خیزید، هوا تاریک بود. قرص ها تن اش را ترک کرده و خواب های آشفته در امتدادِ بدنش بی پایان مانده بودند. در تختِ یکنفره چون کرمی که برای یافتنِ زندگی به زیر خاک می رود، در تاریکیِ پتو خزیده بود. دیگر اندیشه ای نداشت تا جای خالی آغوشی را که تشویش را می فهمید، پُر کند و می ترسید اگر بیش از این ها چرخ دنده های فکرش را به کار گیرد ناگهان بفهمد دیگر هیچ هم ندارد. خنده دار می نمود. زمانی که او از خوابِ پریشِ خود بیرون پریده بود صدای خُرپُفِ سربازانی که اسیرش کرده بودند به گوش می رسید… حقیقتی که اَدای مرگ را در می آورد در خوابِ شیرینِ این شغال ها خوابیده بود. دیوارهای تیمارستان آنقدر تنگ نبودند که خفه اش کنند. با این حال او ساکن اینجا بود و انتظار مرگ در اینجا با انتظار رسیدنِ وقتِ ناهار که روی یکبار می آمد و انگار صدسالی یکبار بود، برابری می کرد. با این تفاوت که این انتظار بعد از آمدنِ مرگ هم ادامه داشت. به پنجره ای که برهنگی اش را حصاری سرد می پوشاند روزها خیرگی می کرد و در حالی که شیونِ برآمده از حلقِ یک بیمارِ مغزی را می شنید به خود اطمینان می داد: که ای مرگ! من از جنس این ها نیستم، می توانی بی تردید تنهایی ات را به دورم چون کفنی گرم بپیچانی!…… آخر ما هر دو از تراکمِ خطوط بی مرز این زندان به آسمان های سیاه راهِ خروجی می یابیم… آن زمان “هیچ” در تسخیر اندیشه مان دردواژه های ناب می زاید
در این تیمارستان که پمادهای ساخته ی دستِ بشری روانمان را پریش از حادثه ی صعب العلاج بودن می کند- روزی همه شان را گیر افتاده در چسبندگیِ گُه موجودشان که همان حقیقتِ درمانِ شخصیتِ ماست، در می یابیم… که از تشنج های بی وقفه ی یک کابوس در خوابِ سحرگاهی شان می نالند. و دیگر دیووانه ای نیست که از روی رحم به حالشان شتاب کند.
خواب های بیست و پنج ساعته برای ما، قرص هایِ مهربان برای ما، سیگارهای بی خاکستر برای ما… بخواب دخترِ آرامِ من