دخترم را گاهی آگاهی می میراند در آغوشِ مُرده ی دختر
دخترم را گاهی نیازِ آرامش به لرزه می افکند
در این زمان های کُند، بلند با او حرف می زنم
چرا باید این ناآرامی را در تشویشِ نگاهش تماشاگر باشم؟
تنها تماشاگر….
دخترم را تحمل نیست
خسته گی است
او روزها را درد کشیده است و درد را به روزهایِ تیره سوگند خورانده
که ای بردگانِ حقیقیِ اندیشه! اگر آرامشم را باز پس ندهید
از ارتعاشِ لرزشِ این استخوانها -عصیانِ من تولد خواهد یافت
عصیانی نابخشودنی