استفاده کن از حضورِ درگیر با شادی ات
آن لحظه که بی علت خنده می کنی
استفاده کن از لب هایِ ناآرامت، استفاده ای سو
برایِ فهمیدنِ حال، اکنون را دچار حادثه کن
من برایِ یخ زدنِ دوباره هنوز آماده نیستم
هنوز حالِ این شادیِ ناگهانی را نفهمیده ام، می خواهم خنده کنم با هر اشکی که سُر می خورد
می نوشم دردِ خود را - استفاده می کنم از تمامِ این ها
از کبودیِ یک زخم، تیری که می کشد حافظه ام، از تختِ خوابِ بی مصرف
از همه ی آنها که به درد کاری نمی خورند استفاده کن
و این خوشیِ مصنوعی را قاب کن. به دیوار بچسبان . در سبدِ میوه ها بگذار
لایِ سکوتِ پنجره دفن کن و خنده را بی انتها - بی آگاهی ادامه بده
تا نهایتِ ظرفیت، خودت را استفاده کن
چون من که در مصرفِ خود مرتکبِ اتلاف شده ام…
دیکر نیرویم رو به تمامی است
از من استفاده کن