جانِ من چیزی نگو. فرا رسید آن کابوس که دیگر خیالی نمی شنود حرف های تورا. به دورترینِ آدم ها می نویسم: من از نزدیکترینِ دست ها فراری گشته ام، از پست ترین صدایی که باور ندارد در من. از خانه ای که گورستانِ خاطرم شد. به دورترینِ آدم های ناشناس ، به آنها که خودخواهانه زندگی ام را قربانیِ تصوراتِ وهم آلودِ خود می کنند، در حالی که دم از احساس می زنند با من. لعنت به آن احساسی که به من دارید! لعنت به این زجری که می برم از شما. لعنت به روانِ پاکتان. لعنت…. کورکورانه می نویسم به آدم های کور شده از روشنی یک خوابِ غلیظ. چون موجودی حماقت خورده می نویسم… تو هم اگر این تنهایی را، شبها به مانند تیغی سرد در امتدادِ بدنت می کشیدی، این “نه” ها را صد باره می شنیدی… چون من زبان نفهم می شدی
لعنت به روانِ پاکتان که
دیوانه ای را در حسرتِ مرگی شبانه مُردانیدید