حالا خانه هستم. دیشب روی تختِ خود خوابیدم. همانطور که فکر می کردم، شادی بخش بود. می دانم که فردا همه چیز به روالِ عادی باز می گردد و فاسد می شود. زندگی در اینجا به آرامی شکل می گیرد و رفته رفته در وجودِ من حیات می بازد. با گذشتِ زمان می فهمم که نه در آن زندانِ خوش آب و هوا و نه در این اتاقِ آزاد، در هیچ کجایِ زمین، مکانی ابدی برای من تعریف نشده است. به آرامی، طوری که کیفیتِ گهِ موجود خود را از چشم ها پنهان می کند، با هر جایی خو می گیرم و آرامش را از دست می دهم. به شدت شک می برم. به ماهیت. به کجایی اَم. به اصل و فرعِ ماجرای یک گهِ ناب. آرامشی که در ورایِ آن خیال های خوشی خوابیده است. من با یک تردید همه را می بازم. خانه به تدریج لباس کهنگی و یکنواختی به تن می کند و تیمارستان که روزهایی خانه ی اولم بود از یاد می رود. همیشه اینجوری است. آنجا که هستی مدام به تازگی هایِ خانه فکر میکنی و طعمِ دل خراشِ دردهایِ خانگی به اندامت رسوخ می کند و اما اینجا در اتاق که هستی هنگامِ خواب فکر می کنی که شاید بزرگترین اشتباهت همین آزادی است. آزادی ای که در شب هایش هر چقدر بخواهی بیداری می کشی و روزها هر ساعت که بخواهی صبحانه می خوری و کسی به تو و شعورت کج نگاه نمی کند. وقتی شک می بری که اینجا، جایی که اکنون هستی، چه طور می تواند به بزرگترین اشتباهِ تو تبدیل شود دیگر زندگی مفهومِ خود را در نگاهِ تو با برهنگیِ کامل می بازد و دست به خودفروشی می زند. دیگر در کوچه های تاریک و غلیظِ ذهنِ تو، تنِ حقیرش خریداری ندارد و دیگر چشم به راهِ آزادی نیستی. هر کجا که باشی کوله باری داری پر از بی معنایی
من در جایی میانِ بزرگترین اشتباه خود هستم
هر کار که می کنم، هر کجا که می روم