ساعت ها به خطوط موازی کاغذ خیره ماند تا حرفی از نگاه قلم چکه کند. معمولا هیچ اتفاقِ مخصوصی نمی افتد. در آخر یا صفحه به خالی ماندن ادامه میدهد یا با حروفِ اضافی سیاه می شود. فکر، تمام این مصیبت ها از سویِ فکر روی زندگی اش فرود آمده اند. فکر زیاد آفتی شده است که ذراتِ بنیادینِ حضورش را تغذیه می کند. اکنون سالها میگذرد که نگاهش خطوط موازی کاغذ را رها نکرده است و هنوز خبر از حادثه ای نیست. فکر می کند چطور می توان به ماهیت آدم ها شک نبرد. آدم ها مشکوک هستند و او قربانیِ چیزِ نامحدودی، شبیه به، سادگی است. حالا وسط خیرگیِ فکر ناآرام به سراغ آدم ها رفته است… این دیگر تهوع آور ترین شکل ممکنِ رویدادِ یک حادثه ی بی صدا است. خوابش می آید. از فردا می ترسد. از تپشِ ناخوشِ قلبش که خواب را تلخ می کند می ترسد. با این حال ادامه ندادن به نوشته ای خواب آلود کاری است که باید به آن تن دهد. خواب همیشه قوی تر است
امروز از آن روزهاست که تا تمام شود فقط می نشینی و نگاهش می کنی. و تا تمام شود، نگاه تو به دیوار مثل ساعت می چسبد و تیک و تاک می کند. امروز را چطور تمام کند. تمام شدنی است؟ خودش تمام می شود. این یک حمله دیگر است. امروز بلایا زیاد اند و درصد حضورِ من ها کم است. حال ندارد. ذوق ندارد. هیچ ندارد. تماشاگری بی انگیزه نشسته است به تماشایِ زندگیِ امروزِ من. خسته ای؟ نه. خوابت می آید؟ نه. ادامه نده. هرچه بگویی می گویم- می گوید نه. امروز خلاصه تمام حرف هایم نه است. آن خواب که وقت نوشتن بر او غلبه کرد و پشت چشم هایش لم داد، هنوز بیدار نشده است. می دانی وقتی آدم ها ضعیف می شوند چه نوع اتفاقاتی امکانِ افتادن دارند؟ نه. تا زمانی که باور به ضعف خود نبرده ام نمی خواهم بدانم. پس هنوز باور نبرده ای؟ نه. خوب است. خوب؟ خوب چیست که به این صورت از آن با من حرف می زنی؟ خوب تا خواب یک الف کم دارد. با این تشریح… آن را می پذیرم. اما خوب تا من جایی ندارد که کم و کسری اش را بچپانم تویش. خوب تا من جایی ندارد. جمله ایست منفی. منفی و مثبت دیگر در او تعریفی ندارند. چقدر امروز حرف های جان بخش می زند. اصلا جان در کالبد جسمانی اش آرام ندارد. می خواهد از سوراخ های وجودی اش بپاشد بیرون و کمی در فضای خالی جفتک بزند. کاغذ با خطوط موازی اش حوصله ی ما را دارد؟ چه مهم است؟ گاهی اوقات حوصله ی اول شخص در جمله ی اِنُم قرار دارد. اتفاقات می افتند و و حروف روی کاغذ جاری می شوند. چه حوصله ات باشد و چه نه. به کسی چه مربوط که حوصله تو را در خود خورانده است یا نه. من تغذیه ای برای تمام عوامل درونی ام هستم و موظف به ایجاد تعادل و عدالت میان اعضا…. چرا بی خود خود را موظف به امرِ ویران گر می کنی؟ خفه شو. تو چرا بی خود من را از اموراتم منع می کنی؟ از امروز به هیچ جانداری و غیر جانداری اعتماد ندارد و سوءِ ضن بخش مهمی است که زاویه های کناریِ روانش را سیاه کرده است. اتاق خیالش که در بالای افکارش و در طبقه ی آخر وجود بنا شده است، دارد دچار لغزش و زلزله می شود. با این حال ادامه ندادن به نوشته ای متزلزل کاری است که باید به آن تن دهد. زلزله همیشه قوی تر است
این ضعف از برایِ آن نیست. از برای سر گیجه ایست که دچارم کرده است. به دنبالِ حالِ خوب دوان دوان می رود. اما هر چه بیشتر، کمتر، می شود. به یاد ندارم تا به امروز به این حد پوک شده باشم. پوکی هم واژه ی جدید و خوش لحنی است. این ساعت ها می گذرند و بلاخره به پناهگاه خانگی اش خواهد رسید. تنها واقعیت حاضر همین است. بلاخره به خانه میروم و شاید گریه کند و آرام شوم. تا به امروز این چنین دچار سرسام نبوده ام. گریه کردم گفتند چرا. داد زدند. بیشتر گریه کردم. و بیشتر لال شدم . گفتند بیخیال بگذار به حالِ خودش باشد. آری بگذارید به حال خودم که از حالٍ شما صد درجه انحراف دارد. گویند که انسان دارنده ی اختیار است. من اما اختیار اشک هایم را داده ام به دست تشر هایِ ناچیزِ زمانه. کار بدی است. می داند. باز غمگین شده است. باز شروع شده است. و من دارد به طول درازِ این ماجرا انرژی می دهد تا هرچه انرژی دارم از وجود خارج شود. در نهایت چه می شود؟ چیزها با هم جور می شوند یا… امروز هرچه بگویی می گوید نه. لعنت بر تمام موجوداتی که قصد نفوذ در ریشه وجودی من را دارند. و لعنت به من که می گذارم موجودات نا شناخته به آسانی وارد مجاریِ ذهنم شوتد. لعنت به تمام جهان که تاثیرش را چه تو باشی و چه نه، ول می دهد میان رویاهای خسته. تا سال بعد چه می شوند؟ فردای من چه می شوی؟
خوب برای امروز که نیمی اش هم نگذشته است، آه و ناله بس است. شروع کن به نوشتن چیزی درست. و بگو آری. یک هو عوض شو. عوضی شو. عوضی. عوضیِ مطلق. دنیا عوضی تر از توست. با خودم چپ افتاده ام. عوضی تر از این می خواهی؟ ساعت خودش شش و نیم می شود چه تو کاری بکنی چه نه. همیشه وقتی به ماجرا نزدیک می شود، بیشتر از پیش از خاطر آن دور می شود. می دانم دلش از حضور آدم ها به خشم آمده. و از میزانِ زیادِ خشونت های خود خورنده ی خود به تنگ آمده. حالا یک باد می وزد و شیره ی وجودی من به تاراج می رود. پخش در هوای ساکن اطراف می شود و در نهایت شاید چیزی از من باقی نماند. از چیزی که هنوز شکلی به خود نگرفته است. این بسیار وحشتناک است. پیش از ساختن ماجرا شخصیت های اصلی بخار می شوند و به هوا می روند. آیا ماجرا اینجا تمام می شود؟ فکر نمی کنم. نکبتی هرگز تمام نمی شود. و تو باز دست به شخصیت سازی می زنی و او از درون تو را خواهد شکاند و تکه هایت را با ولع خواهد جوید. و تو نوشخوار خواهی شد زیر دندان هایِ یک من. منِ من آزار… با این حال ادامه ندادن به نوشته ای آلوده به من کاری است که باید به آن تن دهد. منِ من آزار ، همیشه قوی تر است
آمده ام بگویم: دکتر! نفسم گیر کرده است. من را بالا بیاور
چه کار داری دیروز چه شد. فرصت ها به جای محدودیت ها. یک شعار خوب که بوی تعفن می دهد. هیچ محدودیتی نیست مگر در خودِ خودباخته ای که مدام به زاری در جست و جوی من می گردد. محدودیت جدیِ تفکر مرزهای بی نهایت را می طلبد. و فکر از آنِ کیست؟ اگر به خود باور داری فکر برای تو چرخ دنده های آشفته ی خود را به حرکت در می آورد . پس تو آماده باش که به بُعد هایِ نا معلوم هجوم بَری و محدودیت ها را بر کف لعزنده خیالت له کنی. از بعد های نامعلومی حرف می زنم که جز چهار کنج اتاقِ غمینِ افکارت هستند. بعد هایی که تا چشمِ درون سری ات را باز نکنی آنها را نخواهی دید. و اگر بازکنی باز هم نخواهی فهمید، مگر پیش از آن ملاقاتی با عوامل خورنده ی باورهایت داشته باشی و اختلاف را از میان ببری. یک چیزی فهمیده ام که شاید دوایی باشد بر زخمِ چرکینِ اندیشه ام، که معالجه اش را هیچ متخصصی جز من توانا نیست: آدم های معمولی ممکن است بتوانند خود را غیر معمولِ آنچه هستند نشان دهند. و در عمل به بیش از چهل درصد چیزی که شبیه به آن شده اند برسند. اما آدم های غیر معمول نمی توانند خود را در کالبد عمومیت و اعتدالِ بشری قرار دهند. دیگر سعی به این ندارد که معمول باشد. معمول بودن چون اسیدی است که پوست نازک بدنِ روانش را می خورد
بار چندمم است که می گویم بس است دیگر. اشکالی ندارد. هزار بار دیگر هم خواهم گفت تا دختر چشم از خطوط موازی دفتر بر دارد. و چشمِ به درونِ هویتِ شقه شده ی خود ببرد و مدتی در خود به خود زل بزند. با یک چشم دنیا را ببین و قوای چشم دیگر را به درون فرست. فرصت ها به جای محدودیت ها. شعار امروز حالم را به هم میزند. چاره ای نیست. حقیقت اصولا موضوع حال بهم زنی است. باید دانست که نیازِ به تهوع چه نیاز حیاتی و چه دوایِ مناسبی است. با این حال
… وقتی جمله روی من گیر می کند