یک من به من بدهید تا او را به قتل برسانم و محکوم به اعدام شوم. بسیار عصبانی و بسیار ترسناک شده ام. خواب دارد عناصر وجودم را دانه دانه تجزیه می کند و امانم نمیدهد به انجام امورات روزانه، شب با روشنی ها به لج افتاده و من شده است بازیچه ی حقیر داستان. یک من به من بدهید تا او را به قتل برسانم. این احساس من است. عصبانی ست. یک من به من بدهید تا او را به قتل برسانم. شاید رها گردم از این ابهامِ آلوده به ذراتِ بنیادینِ من. یک من به من بدهید تا او را نکه تکه کنم و هر تکه را به جای دیگری معنا کنم و معادله ای بسازم که ریشه اش تنها یک من باشد. یک من به من بدهید تا او را تجزیه کنم به ساده ترین صورت. یک من به من بدهید تا او را به قتل برسانم. تا او را تجزیه کنم به ساده ترین صورت و از زیر رادیکال با فرجه بینهایت بیرونش کشم و معادله ای بسازم که ریشه اش تنها یک من باشد. تکرار. و بعد آن من را به من بدهید تا به مرگ بفرستمش. بعد از تمام این کارها شاید رها شوم از من. این منِ فاسد پایتختِ آلودگی های کابوس گونه شده است و هر کابوس منی ساخته است مجازی و حالا باز می پرسم: کدامم کجاست؟ من درد می کند. درد. درد.درد. آیا کسی می فهمد؟     یک من به من بدهید تا او را تجزیه کنم و هر تکه را جای دیگری معنا کنم، از زیر رادیکال با فرجه بینهایت بیرونش کشم و معادله ای بسازم که ریشه اش تنها یک من  باشد.
 من پایتختِ آلوده به کابوسم و هوایم هوایِ خفگی است. من از اهالیِ جانم به خشم آمده ام. (من را روان و خرد تیره گردید). و از خواب های بی وقفه شکایت دارم. حاکم شهر به خواب رفته است. پایتخت در معرض زندگی ست. و زندگی بر لبه پرتگاه با چشمانی مست لی لی بازی می کند. اینجا رکود نیست. نوسان جانم را احاطه کرده و نیروی جاذبه معنای خود را به جاذبه ی آلودگی ها باخته. نوسان های بی مورد- رعشه های ناگهانی - و البته مقدس - محفظه فوقانیِ تنم را قرق کرده اند. و نیروی درون هسته ای به منقی بینهایت نزول می کند. و اینجاست که پادماده به اوج محبوبیت خود می رسد. اینجا در من. اکنون انفجار نزدیک است. من پایتختِ متزلزل، سخت و شکننده ی سیاره ی ذهن بشری هستم که در خود فرو رفته است. من گیر دارم. درد دارم من. من منبع تبدیل انرژی های پیاپی هستم. از فاز ها به فاز ها جهش می کنم . بی درنگ و در خواب. ناگهان صبح از حلق پنجره بالا می آید و زمین اتاق را نشانم می دهد. می ترسم از ادامه ی روزم. ناگهان یک من به من بدهید تا او را به قتل برسانم تا خون بالا بیاورد. مدام شب میشود . و مدام روز میشود . و مدام من می شوم . مدام اتفاق می افتد. نشده است شب بماند . روز کش بیاید . یا من لحظه ای بخار شوم . نشده است یک من به من بدهند تا او را عاشقانه به قتل





.  صرفه جویی در کلام