در اعماق موجودیت هر موجودی ، راه ها و بی راهه هایی هست که به دالان های پرپیچ و خم داستان ها شباهتی جدی دارد. اما دست و پاهای موجود برای گذر از تمام این راه ها و بی راهه ها به میزان کافی وجود ندارند. در اغلب اوقات تنها انتخاب یک راه ممکن می باشد. تا زمانی که انتخابی صورت نگرفته، امکان انتخاب هر کدام تا ابدِ زمانی پذیرای سیستم انتخابیِ ذهن است. در اینجا با معضلی مواجه می شویم که نام مخصوصی دارد و آن مغزپیچگی است. مغز که دچار پیچش شد بدون کسب اجازه و گواهی عبور از انتخاب های آشفته، در میان یکا یک گزینه های موجود به پرسه می افتد و چشم به سیاهی عمیقی دچار می شود که حالِ مورد نیازی ندارد… مسئله می ماند و یک انتخاب که اگر در انجامش درنگ جایز می بود دیگر معنای انتخابی اختیاری به اوج شکوفایی خود می رسید. اینجا درنگ جایز نیست و گزینه ها تو در توی هم وارد مجرای عصبی فکر می شوند، آنگاه است که ترسناک ترین پناهگاه هایِ درونی به دلیل آشنایی با موجودیتِ موجود، به قابل تحمل ترین واقعیت تبدیل می شوند. چراکه ملجاءای ترسناک و ناآشنا هزاران بار حال بهم زن تر از جایگاهی ناآشنا و خوف آور است… مغز بشر نقاطی پوک دارد و این نقاط پوک در شکم پر از خلاءِ خود، نقاطی وسیع تر از معنا دارند. همه چیز در صدایِ آرام و خالیِ این پوکی ها شکل حقیقی خود را نشان می دهد. در هر حال مسئله شده است انتخابی کور در بی راهه های موجودی که بصیرت درونی را لای نگاه های آشفته ی محیطِ خارجی گم کرده و به گور فرستاده. انتخاب . باید انتخابی در میان باشد تا جایی به نام مغز، پیچشِ آرام تری را طی کند. باید دانست که این پیچش تمامی ندارد و چیزی که نمک به زخم چرکین باور می پاشد، گره خوردگیِ دالان هایِ هویتی گم شده است. هویت این دالان ها در تنیدگیِ ناخودآگاهشان پنهان می شود و در آنجا که سیستم های مغزی دچار ویروس زدگی شده اند، این هویت تعریف شده از مسیر الگوریتم های پیش نوشته خارج می شود. هویت که روی سطح پوست پوست شده ی فهم بشری مثل جوشی چرکین بیرون زده است ناگهان کَنده می شود و چرک و اندکی خونِ آلوده به ترس می بارد بر دیواره ی نامحدود ذهن. حالا ذهن کثیف و مغز بی صاحب شده است و موجود در عمق موجودیت خود فقط به عادت کهنه ای قدم می زند و دست تکان می دهد تا مولکول های هوا جنبشی را از حضور او در تاریخٍ آفت زده ی دوران به ثبت برسانند. در نهایت یا باید هویتی نو به مانند جوشی تازه بر سطح پوست ورم کند و شکلی به آن بدهد و یا در گودالی که بر سطح رویینِ اندیشه حفر شده است، چال شود و پس از مدتی موجود دیگر صدایی و نشانی از خود ندارد.در این مرحله هویت تمام معنانیِ از پیش فرض شده خود را از دست می دهد و بی صاحب تر از مغرِ هویت باخته می شود. مدت ها از حضور رفته بر هپروطش می گذرد… مسئله اینجاست که موجودی فاقد نشانه های ذهن زیستی مدت هاست که دارد تاریخ را دچار سرگردانی می کند و مولکول های معلق هوا که اندیشه را مدت ها پیش از حضور موجودیتی روی خاک، به احتمال حضور موجود پیش کش کرده اند، نمیدانند آنچه به جنبش در آورده شان محفظه پوکی است که خود را میانِ خودهایِ راه گم کرده به قتل رسانده. این بود ماجرای فاجعه ای که هر لحظه امکانٍ وقوع دارد. هشدار و هشدار . چشمِ درون سری را کمی باید گشود، خواب و بیداری در آنجا که درونِ تداخل های وجودی است یکسان و در یک جان خلاصه می شوند. هویت را نباید معلول کرد که معلولیت داخلی چشم را بسته و دریچه درد را بازتر میکند تا به انتهای دروازه های رنج
- March 2020 (1)
- February 2020 (3)
- November 2019 (1)
- June 2019 (1)
- October 2017 (1)
- September 2015 (2)
- August 2015 (2)
- November 2014 (2)
- October 2014 (1)
- August 2014 (1)
- May 2014 (2)
- June 2013 (4)
- May 2013 (2)
- April 2013 (2)
- February 2013 (3)
- January 2013 (1)
- November 2012 (1)
- August 2012 (1)
- June 2012 (35)
- May 2012 (23)
- April 2012 (11)
- March 2012 (12)
- February 2012 (15)
- January 2012 (21)
- December 2011 (19)
- November 2011 (18)
- October 2011 (9)
- September 2011 (7)
- August 2011 (9)
- July 2011 (36)
- June 2011 (18)
- May 2011 (22)
- April 2011 (20)
- February 2011 (26)
- January 2011 (28)
- December 2010 (10)
- November 2010 (10)
- October 2010 (12)
- September 2010 (12)
- August 2010 (9)