جهش کن و به زیبایی ها نگاهی انداز و نگو که نیست که باور نمی کنم…‏


فقط حالش را در خود گم کرده ام و مدام از درون دستگاه تولید حال ، شِکوه های بی حوصلگی برون می دهم. در میان لرزش های متوالی قلبم هیچ نشانی از بودن و زیستن پیدا نیست. همه اش شده است روزی بیست و پنج ساعت خواب  و خواب شده است مبتلای ذهن پریشان حالِ من.  این روزها حالِ زندگی کردن ندارم و چه دارم؟ نمیدانم. گردپاشیِ سمومِ مهلک روی انگیزه های درونی شروع شده است و زهر به سوی منبع ذخیره پتانسیل های وجودی ام پیشروی می کند. باید بلند شوم و واقعیت وجود را باور کنم. دوای این سم تنها یک تکان ساده است که در من گرفتار سختی شده است. باید حضور پیدا کنم . حضور من در میانِ این دردراهِ بی حالِ زندگی خصلت مرئی بودن را از دست داده است. حضور من پیغام می رساند که برایم دلتنگ است


می خواهم بلند شوم اما انگار چسبیده ام به انتهای زمین. در آینه نفس می کشم و می شنوم که می گوید هنوز زنده ام. بخارِ نفسِ من بر تنِ شکننده ی آینه، آه می پاشد  و بازتابِ این آه بلند به جداره های بودن من گیر می کند. هنوز زنده ام…
می خواهم دست بالا ببرم و بگویم «من» ، اما انگار ماهیچه های پوسته ی ضخیم بودنم دچار گرفتگی شده اند. و هر بیست و چهار ساعت یکبار نیازمند به خوابی بیست و پنج ساعته  می شوند. و اما انگار گفتنِ یک «من» به روی زبان خشک شده است و خشک سالی دهانم بیمارش کرده است. آهِ من گیر دارد و خارج نمی شود، من خودم گیر کرده ای در آهم. هنوز زنده ام…
می خواهم حوصله بالا بیاورم و آنقدر اشباع از حال شوم که زندگی به دنبالم بدود، اما انگار تهی بودن، معده ی خیال و احوالاتم را در خود مچاله کرده است و خبر از تهوعی ناگهانی نیست.  مزاج مغزی ام به سوی کدر شدن راه گرفته است و رفتنش را هیچ منی جلودار نیست. آیا آنجا پشت نگاه سوزان من ، سلول ها راحت نفس می کشند؟ آیا اوضاع درونیِ محفظه فوقانیِ بدنم معتدل است؟ شک می برم و این تردید  به هر چه که هست  کاش تخلیه میشد. هنوز زنده ام…  
میخواهم یک حرف پر معنا که در خود خاصیت جنبندگی دارد روی خطوط موازی کاغذ تف کنم  و بجنبانم حروفی را که دم از مردگی من می زنند.  اما انگار در اعماق مرداب وجودم مایعی نمانده است که در ماهیت جامدِ خود حرف تازه ای تولید کند. می خواهم یک واقعیت غیر مجازی را همین جا باور کنم و در هر جای دیگر، باور  را به دنبال خود بکشانم . می خواهم باور کنم هنوز زنده ام…. و زنده ها دست کم نیاز به بودن و نیاز به زیبایی ها دارند…. زنده ها آهِشان روی آینه می چسبد و به تدریج محو می شود و چهره یک زنده درون آینه به ثبت می رسد که این خصوصیت آینه ای در نفس من هست. آیا یعنی که هنوز زنده ام؟ زنده ها از من قوی ترند و من به زنده هایی می مانم که از درون هورمون های زیستی شان بزاقِ مرگ ترشح می شود و اما انگار هنوز زنده اند…‏