دیروز ها تمام شدند و از آنها فقط دست خطِ ناراحتِ من به جای مانده. بیچاره تنِ کاغذ که این درد را بر خود حمل می کند و همچنان آرام نفس می کشد. باید یک جوری آموخت که بعضی چیزها در زندگی گریزناپذیرند. گریز از امر گریزناپذیر منجر به وقوع فاجعه ای می شود که جمع و جور کردنش آسان نیست. من معلق در میان خواستن و نخواستن گریزناپذیر ها، دست و پا گم کرده … آویزان به نخ نامرئیِ خود فراموشی شده ام. عروسکی خیمه شب باز که در میان هوا و صحنه نمایش انتخابی ندارد. وقتی انتخابی در کار نباشد، انتخاب یک چیز خوب یا بد در همه حال اشتباه است. نباید به خواستن و نخواستن اندیشید. چون امرِ موردِ نظر گریزی را پذیرا نیست. همه اش دارم یک حرف می زنم… خلاصه گریزی نیست و اگر گریز کنم، مرگِ خوش را که پرقدرت ترین آرمان وجودی من است، از خافظه آرزوها حذف خواهم کرد. مرگِ خوش یعنی همان هدفی که برایش جنگجو شده ام. یا شده بودم . دیگر کمتر شبیه به خود هستم. نمیدانم. گیج می زنم. هدف گاهی میان وسعت دیدِ صاحب خود گم می شود. باید بسیار مراقب بود. بسیار حواس جمع بود. نمیدانم چرا الان حس میکنم دارم پرت و پلا به کاغذ می چسبانم و قرار است هیچ  نگاهی دست خطِ بی معنای مرا به خود نگیرد و رهگذری ارزشی به کلامِ برخاسته از آهم ندهد. مهم نیست… به قول هدایت که برای سایه خودش می نوشت… اما اینبار من سایه ام را گم کرده ام. سایه ام میان این همه تاریکی قاطی شده است. عزیز من، میشا جان… نگران نباش. اشک به مقدار کافی بریز…  هدف نور است و سایه ات را از تاریکی به بیرون می کشد. نیروی مکش هدف باید زیاد باشد…. تاریکی بسیار غلیظ است