خود ویرانگری از خواب برخاست و نا به گاه به نا به جایی رفت که از انفعالات خود تراویده به دور است. حالا ما شده ایم و پسوندها و پیشوند های چسبیده به سایکو… سایکو فلان و اسکیزو فلان و سایکو …. خودی در ناخودی و خود زدگی، بی خود شد. این خود ناگهان وا ماند که ماجرای خودیت اش چیست. ماجرا که هیچ حتی نفهمید کدام آینه درست کار می کند و موج های درونی با موج های بیرونی چگونه ارتباطی دارند. چنین شد که از دایره وسیع خود، حواسش به خارج از محیط پرتاب شد. در اثر موج این پرش انرژی ها در هم قاطی شدند و ماده ای جامد و شکننده در سر شروع به گسیختن کرد. این ماده با پیشرویِ خود مسیر عبور علائم سلامت را مسدود کرد و خاطر مکدر شد. حالا سیگنال ارتباطی با محیط درون پیچ خورده است و پارازیت دارد. با بیرون هم که قطع می باشد. من هم که پرت و پلا می گویم . هیچ نامی هم که برایم پیدا نمی شود… به دنبالش نمی گردم که در درونم گمگشتگی اش سخت پیداست. درون من، درون همان خودی است که بی خود و بی فعل مانده است. نشسته ام در انتظار تجویز واژه ، شاید چیزی فرا معنی تر از کلمات برای درک من یافت شود. دیگر دکترها نه، که قرص ها جوابم کرده اند. مانده ام خودم و یک جواب. تذکر می دهم مانده ام خودِ بی خودم و یک جواب و این همه خودزدگی. خودزدگی هم جور نیست. دیگر واژه خود معنایی ندارد. ار دستور زبان من حذف می شود و گاهی باید پذیرفت که جانشینی وجود ندارد. جانشین نمی خواهم. جانشین ها بدتر از اصل ماجرا هستند. مدتی می آید، درک می کنند و بعد تاریخ انقضاشان به اتفاق می افتد. بیشتر از همیشه بی ربط حرف می زنم. اینها حرف های خودهای پراکنده ای هستند که در درون پارازیت ها و مجراهای دریافت واقعیت گیر افتاده اند. حالا سیگنال ارتباطی با محیط درون پیچ خورده است و پارازیت دارد. با بیرون هم که قطع می باشد. من هم که پرت و پلا می گویم . هیچ نامی هم که برایم پیدا نمی شود
سایکو….. ء