تکه های شخصیتی ام دارند مرا از من جدا می کنند. تسلط بر تکه ها ندارم. من به شدت ضعیف شده ام. تکه های از هم گسیخته شخصیت در لایه های منفور وجود بساط پهن کرده اند. من بیمارم. بی مار. تا به امروز سعی بر درمان داشتم حالا تکه های پخش و پلا و شقه شده، جانم را از من کنده اند. اشک ها امانم نمیدهند و مرض تا مغز استخوانِ خاطرم را چرک کرده است. آیا لحن من عوض شده است؟  میخواهم پیدا شوم. زمانی بود که در وسعت خود گم شده بودم. خوب بود. حالا من خود را به کلی از دست داده ام و تعلق به هیچ مختصاتی ندارم. تبدیل به پاره هایی از خود شده ام که در نور ضعیفِ اراده من تار هستند. من تکه شده ام. تکه تکه. هر تکه حرفی دارد. هر تکه زبانی دارد.هر تکه نظری دارد. و هر تکه نظری می دهد ناهمگون با آنچه از من به عنوان فسیل به جای مانده. ناهمگون. ناهمگون. ناهمگون. تضاد شخصیتی… هشدار. اخطار. دارم درد می کنم. درد مرا گذرانده است. دارم روانی می شوم. روانی یعنی صاحبِ سری که در آن روان ها پخش و تکثیر شده اند و هر کدام برایِ خود، خودی ساخته است. من در کنترل روان های معیوبم دارم دچار خواب آلودگی و غفلت می شوم. کاش راحتم بگذارید. کاش رهایم کنید و از کله من به بیرون بپاشید و از قدرت شما منفجر شوم… ولم کنید. التماس می کنم. رهایم کنید. من به حدِ ظرفیتِ درونی ام به شما جای داده ام، دیگر جایی نیست.  مرا حذف نکنید…. من هنوز خود را به خاطر دارم


در من تکه شده اید که چه؟ هر چه دارم ببرید ؟ کجای کارم خطا کردم که شما بر علیه من درد به سینه ام می کوبید. شخصیت من دچار گسستگی شده است و از محل فوقانی بدنم دستورات متناقض نما به نواحی سردرگرمم ترشح می شود. حالم بد است. خیلی بد و هرچه گریه می کنم تمام نمی شود. انگار نمی خواهند مرا لحظه ای آرام بگذارند. شاید هم من آرامشان نمی گذارم. همه چیز اینجا دو طرفه است. و تردید تنها واژه ممکن و موجود دیگر کلافه است. اینها موجودات نامرئی هستند که حتی من قادر به دیدن وجود آفت زده شان نیستم. من تنها حس می کنم آنچه در درونم شروع به تکثیر کرده است. اوه. من تبدیل به یک حس گر شده ام. دارند ار درون تهی ام می کنند و دستِ آخر من و ظاهر توخالی ام خواهیم ماند. بادی خواهد وزید و من پودر خواهم شد. آه اگر این چنین شود خیالتان آسوده می شود؟ همین را از من می خواهید؟ که وا دهم زندگی ام را به وجود شما که جان از نطفه ی ذهن من گرفته است.شما هیچ می دانید زندگی تان در حافظه ام و حافظه ام در روان گسیختگی شما حبس شده است؟ هیج می دانید با کشتن من به مرگ می دهید آنچه را که زمانی ارزشی در درونم داشت؟ و حالا درون من شما هستید که فرمان های ناهمگون می دهید.  حالم خوش نیست. به شتاب زیادی شروع به ویران شدن کرده ام.  ویرانم میکنید. شما می دانید که هستید… این من هستم که در خودم و در شما حل نمی شوم. این من هستم که هیچ نمی دانم ماجرایم از چه قرار است. این من هستم که دیگر من نیستم. زمانی بود که من شبیه به خودم بودم. شما اجازه ملاقات من با خودم را از من گرفتید و سپردید مرا به دست های کریه خود که هرچه دارند از من است…


دیگر واژه خود ویرانگری مناسب احوالم نیست. در پی واژه تازه ای می گردم که روان شقه شده  ام را وصف کند. واژه ای که درد را نشان دهد و وجودم را که در حال تجزیه شدن است درک کند. دیگر این خود نیست که فعلی را بر خود انجام می دهد. این دیگر خود ویرانگری نیست. آنها هستند که دارند ویرانم می کنند. آه، تکه های من. خانه شان در ذهن من است  و شمشیر به پیکار من بسته اند و خوب… من خسته ام ! این پوست پوست شدن شخصیت است که با هیچ واژه ای سازگاری ندارد. دیگر برای من واژه وجودی ای موجود نمی باشد.  این هر کوفتی که هست در من نمی گنجد… من دارم به سادگی ضعیف می شوم. این »انحراف از من« است