گاهی قاطی می کنم چه چیز هیچ است و چه چیز هیچ نیست. مهم کدام است و مهم کدام نیست. برای چه دارم جوش می آورم و چه شده است که ناگهان همه چیز در عین هیچ بودن چیزی شده است. بله. مثل هر موجودی گاهی قاطی میکنم و این امری گریزناپذیر است و البته کنترل پذیر… وقتی روی چیز ها تمرکز میکنی چیزها به واقع چیز می شوند و اگر رهاشان کنی شاید هیچ شوند. این فرضی است با احتمالِ صحتی معقول برای موجودات معقول تر از فرض. مسئله اینجاست که برای فهمیدن اینکه کدام چیز است و کدام هیچ باید روی تمام ماجرا سلطه داشته باشی و این به اجبار چیز و ناچیز را به سوی چیزی شدن هل می دهد. حالا می ماند یک سرِ گردان میان این چرخه ی معیوب و انرژی خوار. نباید گذاشت هرچه انرژی است پای این حرف ها برود و در آخر موجودی با دردی مضمن و ناشناخته بماند و هیچ شدنِ خود… نباید گذاشت بعضی اتفاقات به مرحله تصور هم برسند.    کنترل پذیر بودنِ این ماجرا به سببِ انسان بودنِ موجود، تنها پرتوِ مرئی ای است که به عنوان شیءای امید بخش ظاهر می شود.   می توان باور کرد که سرگردانی واژه ی مرکبی است که نیرو جاذبه ی میان اجزایش آنچنان هم به جاذبه فکر بشری غلبه نمی کند و سر گاهی از گردانی جدا شدنی است و حالا پس از جداسازی این محلولِ پرسه زا، چیزی که به عنوان ماده رسوبی باقی می ماند کدام است؟ سر یا گردشِ ناهموارش؟ این همانا مفهوم تازه ای را به چیز و نا چیز های نامشخص اضافه می کند که نامش را می گذارم :   گردان سری