امروز همان فردایی است که دیروز را نگران گرفتاری اش کرده بود و حالم را از برای تصور توخالی اش به ناخوشی، گرفتار تر
امروز همان فردایی است که دیروز نگرانش بودیم و فردا همان امروز خواهد بود که نگرانِ فردایِ خود است. و من هر روز به همین ترتیب نگرانی را به دوش کوفته ام حمل می کنم و درگیر امروزها و دیروزها و فرداها و روابط مستقیم میان اینها می شوم. سرگردانم… پرسه در کوچه های زمان نمی زنم، بلکه زمان در من اوقات فراغت خود را سپری می کند و قدم هایش همانا ردپای تشویش و اضطراب به جای می گذارد……. هیچ کس نمی داند با این اوضاع چه کار می شود کردو با موجودی که حالش ناخوشٍ فردا است و فردا همین امروز است…. سلول های خاطرم از یکدیگر فاصله گرفتند و گرفتگیِ فاصله شان دلیلی است بر انبساط فکر من که دیگر کله ام ظرفیت باد شدن برای این رویداد را ندارد. ذخایر انرژی در من به جوش آمدند و خود مرکزِ خودبینیِ خود شده ام و با این پتانسیل های سرخورده چه کار می شود کرد جز باور اینکه می توان باز تخلیه شد، تنها اگر که بخواهم……………………….
هیچ کجای دنیا نمی دانند با موجودی که حالش بد است چه باید کرد، جز در دنیای خودِ موجود که آفت خورده است و استخوان های اندیشه اش سخت در پی ایستادن می لرزند