می شنوی صدای خونی که از من می چکد، جیغ می کشد؟ صدای ذوب شدنِ قرصی را که ساعتِ پیش وارد سیاهیِ حلقم کردم، می شنوی؟ صدای نالیدنِ قرصی را که ساعتِ دیگر وارد سیاهیِ حلق خواهم کرد، می شنوی؟                          این روزها دارند با من چه کار می کنند؟ این روز ها و نبرد های خستگی آورشان با من چه خواهند کرد؟ سلاح من چیست جز ذهنی که کنترل خود را به خودِ از هم پاشیده ای سپرده که نمی فهمد با خودیتِ خود چه کند. می شنوی صدای ریزش قرصی را که از مجاری نگاهم به زیر بادِ گیر افتاده در گلویم، سر می خورد؟ آیا در غلظتِ خون من که می افتد روی تیغ غرق نمی شوی؟ نمی شنوی؟ بر سرم داد نمی زنی؟  می شنوی صدایِ دهانِ خشک شده ام را که قرص مالی شده است. تو صدای بیماری را در من می شنوی که چگونه گرفتارِ خزیدن است در تاریکیِ محفظه ی وجودی ام… دست و پاها قطع شده اند. زخم های چرکین دست و پاهایم را بریدند و تحویل کرم ها دادند… مهره های کمر خم شدند و یک روز صبح، دیگر از صدای تق تق اشان خبری نبود. و دیگر در جریان بدن من فشاری یافت نشد و جایگاهم به زمینِ سرد چسب خورد… می شنوی قرص ها را که در نرم تنیِ من می لولند و می بینی فلاکت من را که روی رویاهایِ خوشِ مسموم و محکوم به قرص، می خزد؟    در خود پیچ و خم هایم را مرور می کنم و هر بار از نو، جایم را گم می کنم. گره می خورم به تمنای استخوانی که ببلعمش و او به کرمی راست قامت بدلم کند… تا دیگر پیج و تاب نخورم به دورِ این تنِ لغزنده.  می شنوی صدای من را که قرص ها خورده است و کنترل از دست داده است و صدای دیوار ها که برهنگیِ اشک هایم را دیدند و سوختند از آهِ من….. میشنوی