می خواهم گریزی غم بار بزنم به آنچه اکنون را دچارِ تهوع کرده است. می خواهم دستی را بگیرم و بگویم، بیا، و فراری ام بده از این حالِ بی شرح… می خواهم بروم و جایی بنشینم، اگر گریه ام آمد جلویش سد نگذارم و بر سر خود آوار نشوم. آگر خشمم آمد در گلو خفه اش نکنم و در نهایت… در خودی که هستم آشکار شوم. می خواهم فرار کنم به هیچستانی که در آن هیچ کس مشغولِ قضاوتِ روانِ پریشانم نیست. اصلا در آن حوصله ای برای این کارهای نکبت زده نیست.
می خواهم گریزی بزنم به دوری هایی که از این خانه و این اتاق وجودی مبهم دارند. می خواهم به دوری های ممکن نزدیک شوم و فاصله ام از این جا به اندازه  ای که دیگر نورٍ اتفاقاتِ کثافت گرفته ی درون محل به چشمم نرسد، طولانی شود.
می خواهم اما خواستن را چه کنم؟ خواستن را جز در فریاد های ساکت و اشک هایِ گریان کجا ثبت کنم؟ چگونه دست به عملی ببرم که در کله ام، انجامش، به رویا، تغییر شکل داده است. باید مرثیه ای برای رویاها طرح کنم و تا ابدی که معلوم نیست کجاست، به انتظار عمل، روی تخت سنگینیِ غم هایم ول دهم و زخم های گندیده را نمک بپاشانم………………………………………………………..